آرشیدا قند عسل مامان

خاطرات جیگر مامان

سلام آرشیدا گله قند عسله شکر پنیرم جیگر مامانی هستی! smilies2امروز چطوری ؟توت فرنگی مامانktmj_8013 امروز تولد امام زمانه ، عیدت مبارک جوجوی مامانی هستی،۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩ دیروز که از اداره برگشتم بیدار بودی و مشغول شیطنتsmilies1 ،بغلت کردم و باهات بازی کردم ساعت 3 خواستم بخوابونمت که نخوابیدی ساعت 4 خواستم بخوابونمت باز مقاومت کردی ولی آخر ساعت 4:30 خوابیدی اونم برای یه ساعت بعدش دوباره شیطنت ، امشب دایی جون میاد و من و تو با مامان جون جون و جون جون رفتیم فرودگاه توی سالن که منتظر بودیم یه خانمی اومد نشست کنارمون و گفت که نوه اش گفته منو ببر پیشش اونم آورده بودش ولی کمی خجالتی بود اسمش پرسیدم ولی جواب نداد مادر بزرگش گفت اسمش آنوش ، تو که بی تعارف واسش شیرجه زدی و موهاشو گرفتی و با دست زدی تو سرش همونجور که رو میز میکوبی گفتمت اه مامان نکن خلاصه کاری کردی که اون بنده خدا فرار رو بر قرار ترجیح داد و گفت نه من نمیخواستم برم پیشش!! خلاصه دایی جون اومد و تو راه برگشت انقدر خیابونا شلوغ بود که نگو یه ساعت طول کشید تا رسیدیم خونه و تو از زور خستگی خوابت بردKitty_xs048 شب ساعت 12 تلویزیون جشن تکلیف دخترها رو گرفته بود و از عمو فتیله ایها و بقیه خاله ها و عموها دعوت کرده بودن من و جون جون تا ساعت 2 بعد از نیمه شب نشستیم به نگاه کردن خیلی برنامه شاد و توپی بود!!

ktmj052

امروز یکشنبه است هردومون ساعت 9 بیدار شدیم بهت سرلاک دادم و کارهاتو کردم و برای انجام کاری بیرون رفتم و تو موندی خونه ولی کارم خیلی طول کشید تا برگردم ساعت 1:30 شد خاله داشت بهت سوپی میداد از سر تا پا سوپی شده بودی لباسهاتو عوض کردم و قدری باهات بازی کردم و خواستم ناهار بخورم smilies2ولی تو شیطونی میکنی از اینور آشپزخونه به اون ور زیر صندلی اصلا محل اسباب بازیهات نذاشتی و به چیزهایی که نباید دست میزنی ktmj_2032بعد از ناهار خواستم بخوابونمت که شدیدا مقاومت کردی عوضش رو زانوهات وایسادی و لثه هاتو به میز عسلی میمالیدی خدا کنه زودتر دندونهات در بیان و راحت بشی خیلی اذیتت میکنن برای اینکه کمی آروم بشی بهت قطره دادم و تو بعدش با تشک و بالشت کشتی گرفتی میله اتاق بازیتو درآوردی نمیدونم چطوری هی سرتو میذاشتی رو زمین و معلوم بود خوابت میاد خواستم بخوابونمت باز جیغ کشید.ی ولی 0بل0ا بالاخره ساعت 5خوابت برد...  الان ساعت 7 و مکن000من با کلی کلنجار رفتن بات دایی که بذاره از کامی استفاده کنم موفق شدم خاطراتتو بنویسم آخ بیدار شدی برم بیارمت...... الان بغلمی و اون شاهکارهای قبلی مال خودتن میخوام بهت سوپی بدم پس تا بعد ...  سوپی تو خوردی و د اری اتاق گردی میکنی و البته مقادیری هم چسب دوقلو هستی انگار تشنه ته بهت آب بدم... خوب کمی چسبت باز شد ، دایی هدفون گذاشته رو گوشش تو هم دیدی گیر میدی میگی میخوامش کامی رو گذاشتیم رو اسپیکر و هدفونو بدست آوردی و شروع کردی به خوردن سیمش آهههههههههه ، این یعنی دیگه بهت نمیگم نذار تو دهن خسته شدم ،دایی اومد سر به سرت بذاره عروسک پری دریایی تو که خیلی دوست داریktmj_4021 ازت گرفت و باهاش بازی کرد تو هم میگفتی اههههههه ktmj_7013بعد نگاه من کردی که یعنی بریم دنبالش بردمت تو موندی آنچنان معصومانه به دایی نگاه کردی Cute 
smileyکه دایی خودش دلش سوخت و عروسکتو بهت پس داد بعد ادای گریه رو درآورد ببینه تو چه میکنی اول محلش نذاشتی و گفتی بریم بعد دوباره برگشتی قدری نگاهش کردی و نوازشش کردی ktmj_5045دایی خیلی ذوق کرد و بغلت کرد ای فدات بشم مامان که اینهمه مهربونی نفسسسم ، جعبه پیراهن جون جون رو بهت دادم و تو خیلی جدی باهاش درگیری حالا اگه اسباب بازیهات باشن محلشون نمیذاری ! دیگه داری نق میزرنی بهت میگم مامانی بریم لا لا سریع نگاهم کردی که یعنی آره بعدشم خمیازه کشیدی ، قربونت برم که کاملاً متوجه حرفهامون میشی فقط نمیتونی حرف بزنی هر وقت از چیزی خیلی دلخوری یا خیلی خسته ای مدام میگی نهنهنهنهنهنهنهنه بهر حال خوابوندمتktmj_2016 امشب دایی جون دوباره برگشت تهران به قول خودش شبیه پرندهها شده آخه فردا شب دوباره برمیگرده! شبت بخیر خوشگلم.

امیدوارم خوابهای طلایی ببینی و روزگار همیشه بر وفق مرادت باشه . آمین.islamic

 

dividers

نوشته شده در 28 / 4 / 1390ساعت 1:19 PM توسط مامانی |