آرشیدا خانومآرشیدا خانوم، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

آرشیدا قند عسل مامان

دختر عاقل و مهربون من

  سلام گلم دختر مهربون و عاقل خودم ، این روزها حال و بالت چطوره؟ دماغ خوشگلت چاقه؟! اومدم از روز چهارشنبه رو واست بنویسم. روز چهارشنبه: خدا رو شکر روز آخر کاریه و فردا تعطیلیم اون روز از اداره که برگشتم و اومدم دنبالت قرار بود رفتیم خونه حمامت کنم ولی خوب قدری هم خرید داشتم و تا خرید انجام دادیم و رسیدیم خونه من دیگه نا نداشتم و تو هم خوابت میومد خوابوندمت خودمم اومدم دراز بکشم خوابم نبرد اون روز اصلا حال و حوصله آشپزی نداشتم دلم میخواست یه غذای خیلی ساده درست کنم و اصلا رفتیم خرید و وسایل اسنک رو خریدم که اسنک درست کنم نونش گیرم نیومد یعنی اون موقع ظهر ملت خونه بود سوپریها بسته بودن اونی هم که باز بود نداشت خونه که رسیدم ت...
15 مرداد 1391

این روزها

سلام عسل بانو حال و احوالت چطوره؟ این روزها یعنی از وقتی ماه رمضون شروع شده تقریبا زندگی یکنواختی رو میگذرونیم و اگه شیطنتهای تو نباشه و دسته گلهایی که به آب میدی همه شون کپیه هم میشن!!! تهران که بودیم یه جفت کفش برات گرفته بودم که چراغ داشت و خیلی خوشگله و راه که میری چراغهاش روشن میشه دیگه هر وقت میخواستم ببرمت خونه جون جون خودت میرفتی میاوردیشون میگفتی اینا رو میخوام خوب منم پات میکردم و میرفتیم چند روزپیش که اومدم دنبالت تا بریم خونه دیدم وایییی گل کفشه کنده شده و نگینهایی هم که روش بودن هم مفقودن از اونجایی که زیاد اهل خرابکاری نیستی نمیتونستم باور کنم که اینا کار خودته هر چی هم گشتم گل کفشت پیدا نشد منم تقصیر رو انداختم گردن کبوترها ...
11 مرداد 1391

عاشق شیطونیاتم

سلام به دختر خوشگل خودم خیلی طول کشید تا بتونم بیام واست بنویسم بخاطر ماه رمضون تایم کاریمون کم شده و یا سرمون شلوغ باید کارهامون رو انجام بدیم و یا اینکه بخوام به دوستام سربزنم دیگه وقت نمیشه خونه هم که یا با شما مشغولم و بعدش هم مشغول افطاری درست کردن و کارهای خونه ، امروز اومدم تا کمی از خصوصیاتت رو بنویسم کارهایی که انجام میدی وچیزهایی که دوست داری ، صبح که از خواب بیدار میشی اگه خوب خواب رفته باشی و من بیدارت نکرده باشم صدام میکنی و لبخند میزنی و بلافاصله میگی بع بعی یا نی نی ، در غیر اینصورت خوب گریه است تا بهت بگم که میخوایم بریم خونه جون جون که آروم بشی، موقع برگشتن از اداره بغلت میکنم و میبوسمت بعد اگه با مامان جون جون حرف بزنم سرت ...
7 مرداد 1391

رمضان مبارک

سلام به همه دوستان عزیزم اول از همه اومدن ماه رمضون رو به همه تبریک میگم و امیدوارم که طاعات و عباداتتون مقبول درگاه ایزد منان قرار بگیره ، سلام عسل مامان حالا واسه چی قهر میکنی خوب میدونی حسش باید باشه که آدم بیاد آپ کنه تازه من که هر وقت میام مفصل مینویسم تند تند هم می نویسم بعضی دوستان گله مند میشن و من شرمنده حوصله شون و توجهشون ، هووه نه این دفعه دیگه شورشو درآوردم!!! از چهارشنبه گذشته ننوشتم چه شود شروع کنیم یا علی بسم الله! ( دوست گرامی مگ مگ یادت نره !!!!!!!) چهارشنبه گذشته نه این چهارشنبه اون چهارشنبه که تازه از سفر اومده بودیم!!!! خوب من مرخصی بودم آنقده هم خسته بودم که نگو آرزو میکردم یه این دفعه رو تا لنگ ظهر بخوابی که منم بخوا...
2 مرداد 1391

عکسسسسسس

و این دختر سرسر نورد من!!! خواب زیباترین فرشته آرشیدا وبابایی و رودخانه زیبای دز نفس! رستوران ارکیده جاده چالوس آرشیدا و ویلای اجاره ای ما در کلاردشت عسلم در جنگل عباس آباد قارچی زیبا در جنگل! اینجا عسلم تازه از خواب تازه رفته بیدار شده !!! و حال و حوصله دریا مریا نداره.!!! اینجا دیگه دختری سرحال شده و نی نیش رو هم نشونده کنارش. فدای این ژست گرفتنت بشم من. مامان به قربون خرابکاریات!! الهی من فدات بشم عروسک. وایشون هم همون آنوشای معروف شهر رنگین کمان که مثل یه خواهر مهربون بزرگتر هواتو داره و ازت مواظبت میکنه ولی از بس تکون میخوردین عکستون خیلی جالب نشد. امیدوارم تو...
25 تير 1391

سفرنامه 2

به خروجی چالوس که رسیدیم ماشین کیپ تا کیپ مونده بود یعنی آینه به آینه از کنار هم می گذشتند ما هم مستثنا نبودیم البته بابایی هرجا میدید خلوته از اون طرف حرکت میکرد و چند متری جلو میافتادیم و بعضی ها هم از راههای کناری میرفتن به امید دور زدن ترافیک که البته دوباره میومدن تو لاین اصلی و وقتی با سرعت از تو خاکی میگذشتن یه جوری به ماها نگاه میکردن که یعنی آخی تو ترافیک موندین و قیافه هاشون دیدنی بود که دوباره میخوردن به همون ترافیک ، کلی هم دعوا و بزن و بکوب تو راه داشتیم نزدیک مغازهها که رسیدیم ما از تو ماشین پیاده شدیم و میرفتیم آب معدنی و ... میخریدیم و بعد چند متر اونورتر دوباره میرسیدیم به بابایی خودش کلی کیف داشت !!!!!!!!!! تا اینکه بعد از ...
24 تير 1391

سفرنامه 1

سلام سلام به تو که عشق منی و همه دوست جونای خودم امیدوارم حال و احوالتون خوب باشه و این مدت رو به خوبی و خوشی سپری کرده باشین ، چند روز غیبت رو رفته بودم به سفر یه مسافرت سریع السیر که ناگهانی جور شد و همش رو هم عین جمبو جت طی کردیم !! دوشنبه و سه شنبه گذشته رو که بیشتر ذهنم درگیر سرماخوردگیت بود قرار بود چهارشنبه صبح با خاله اینا بریم ولی وقتی دیدیم حالت خوب نیست دلمون راضی به رفتن نبود و از اون طرف هم جون جون و مامان جون جون مرتب تذکر میدادن که اگه حال آرشیدا خوب نیست نباید از جاتون تکون بخورین!!!!!!!! داروهایی رو هم که دکتر قدیمی برات نوشته بود تاثیر چندانی نداشت و در نهایت بردیمت دکتر خودت همون دکتر اولیه اولش چون مدتی نیاورده بودیمت گ...
22 تير 1391

بیست ماهگی

آن روز که متولد شدی فرشتگان به زمین آمدند و زیباترین سرود خود را سراییدند و و به صورت همچون گلت بوسه ها زدند و اکنون به لطف هر ماه رشد و بالندگیت شکوفه ای در بهشت خدا می روید که همه از آن توست و گلهای زمینی بر تو رشک میبرند که تو خود فرشته ای از فرشتگان بارگاه الهای هستی عشق من . دختر نازنینم ، گلم ، عشقم  ،نفسم بیست ماهگی بر تو مبارک ، مبارک مبارک همه وجودم ،چشمانم ، قلبم ، روحم سالیان سال به خوشی ، سعادت و سرزندگی و خوشبختی و سربلندی زندگی کنی و همواره بدیها و بلایا ، چشم حسود و ناملایمات از وجود نازنینت دور باد آمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین. دوستت دارم و برای عشقم نهایتی نیست و نمی توانم با ک...
22 تير 1391

مرخصی اجباری

سلام عزیز دلم روز شنبه عصر حالت بهتر شده بود و خرده فرمایشاتت شروع شد بابایی گفت ببریمت دکتر من گفتم نه واسه چی بهتر شده !!! فرمودین بریم دد بابایی انگار از خدا خواسته منتظر بود شما امر کنید ایشون اجرا کنن سریع آماده شد من هاج و واج گفتم کجا ؟!! گفت بریم بیرون دیگه!!!!!!! خلاصه ما لباس پوشیده آماده آرشیدا بیا لباس بپوپش نه نه بریم دد نه !! پس واسه چی گفتی بریم دد آرشیدا: البته کمی ملایمتر!!!!! با کلی ترفند لباس پوشیدی رفتیم دوری خوردیم و کمیب کنار آب موندیم اراده فرمودی بری تو آب که بابایی بغلت کرد رفتنین تا جایی که سکوهای سیمانی بودن البته منم تند تند عکس می گرفتم بعدا میذارم به بابایی میگم خوب از منم یکی بگیر میگه حالا بذار بریم تو آب الا...
12 تير 1391