آرشیدا خانومآرشیدا خانوم، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

آرشیدا قند عسل مامان

همه عمرو وجودم سلام

    همه عمرو وجودم سلام امیدوارم حالت خوب باشه امروز خییییییییییییلی حالم گرفته اس زیاد حال و حوصله نوشتن ندارم و از اونجایی که افسرده دلی افسرده کند انجمنی را دلم نمیخواست با این روحیه برات چیزی بنویسم، میدونی گل گلی حس میکنم مادر خوبی برات نیستم حس میکنم نتونستم چیزایی رو که لیاقت داشتنشون رو داری برات فراهم کنم ( منظورم مادیات نیست ) احساس خستگی شدید میکنم میخواستم امروز رو مرخصی بگیرم و خونه رو نظافت کنم ولی نشد آخه خاله انیس ( مامان تارا و باربد ) رفته مسافرت و هنوز برنگشتن بخاطر همین مرخصی منم کنسل شد صبح خواستم بسپارمت به خاله جون ولی مامان جون جون نذاشت و تو که منو با لباس بیرون دیدی گریه ات دراومد ، دیروز بجز شب...
9 مرداد 1390

مهمانداری آرشیدا گله

  سلام عزیز تر از جونم ،خوبی گلکم؟ این دو سه روزه حسابی مشغول بودی هان ! پنج شنبه و جمعه کلی مهمون داشتیم و همه مشغول بودیم و تو هم همینطور ، روز چهارشنبه که از اداره برگشتم خواب بودی فکر کردم تازه خوابیدی ولی مامان جون جون گفت که تقریبا دو ساعتیه خوابی ! ای ول ! چند لحظه بعد بیدار شدی بهت شیر دادم و دیگه کاملا بیدار شدی، اون روز خیلی گرمن بود پختیم ! دایی شب از تهران اومد البته من و تو خواب بودیم دیگه. روز پنج شنبه صبح علی الطلوع بیدار شدی وای مامانی خسته اس توروخدا کمی بیشتر بخواب! نخیر باید پاشم ، دایی میخواست خرید کنه ما هم باهاش رفتیم کارمون طولانی شد و تو هنوز صبحانه نخوردی و از بس تو خیابونها گشتی...
8 مرداد 1390

خورشید زندگیم

    سلام دختر قشنگم، اوضاع و احوال خوبه؟ آخه عروسکم من میخوام برم سرکار باید صبح زود بیدار بشم تو چرا بیدار باش میزنی؟! ساعت 6:30 بیداری، بعد تا من بیام به تو برسم خودم دیرم میشه و توپ تأخیر میخورم ، امروز که تو گردنمو محکم چسبیده بودی و حاضر نبودی ول کنی دلم خیلی سوخت و ناراحت شدم جون جون بغلت کرد و باهات بازی کرد تا من برم ،حواسم همش پیشته خواستم زودتر برگردم پیشت ولی امکانش نیست کی بشه جامون عوض بشه بتونم ببرمت پیش خودم اداره، دیروز که از اداره برگشتم پویا بغلت کرده بود و طبق گزارش رسیده تو از یه طرف میز ناهار خوری 10 نفره رفتی و از اون ور اومدی بیرون تو این گردش یکی دو دفعه هم سرت خورده به صندلیها، با لباس بغلت کردم و...
5 مرداد 1390

شکلاتم

سلام شیرینم ، خوبی شیطونک مامان؟ اول برات بگم که این هفته من رکورد زدم با اجازه ات امروز هم تأخیر خوردم ، آخه جوجوی مامان چند روز ساعت 6:30 بیدار میشه و بعد به زحمت تا 7 میخوابه بعد هر چی زور بزنم فایده نداره چون تو با تمام قدرت جلومو میگیری و میشینی که خیالم راحت باشه نمیخوای بخوابی!! دیروز که رفتم خونه خاله نیکتا و پویا اونجا بودن با لباس بغلت کردم تو همش گریه میکردی آب بهت دادم ، پوشکت رو عوض کردم فایده نداشت ، بعد که پویا گفت تازه از خواب بیدار شدی گفتم شاید شیر میخوای بهت شیر دادم و تو هم با اشتیاق استقبال کردی فهمیدم مشکل کجاست بعد دیگه آروم شدی ، پویا و خاله که رفتن باهات بازی کردم تا ساعت 3 باز خوابت میومد ولی مقاومت کردی ، ای ب...
4 مرداد 1390

گل باغ زندگیم

قند عسلم سلام امروز چطوری؟ باز که از صبح زود شیطنتهاتو شروع کردی هنوز چمشاتو باز نکرده آویزون تخت میشی!! دیروز صبح بنده دوباره یه تأخیر خفن خوردم خودم به تنهایی رکورددار این دور از مسابقاتم!! چیکار کنم دلم نمیاد وقتی صدای گریه اتو میشنوم ول کنم برم میام بغلت کنم که آروم شی بعد خودم دیرم میشه اما بی خیال تو ارزشش رو داری اگه هر روز تأخیر بخورم و غضبناک نگاهم کنن بازهم مهم نیست!! دیروز که برگشتم خونه داشتی توی اتاق با پویا بازی میکردی و اصلاً حواست به من نبود منم از فرصت استفاده کردم و سریع لباس عوض کردم و دست و صورتمو شستم بعد ا.ومدم از پشت سر پیشت تو تا منو دیدی مثل هرروز گفتی اوههههوم یعنی بغلم کن و دوباره رفتی سراغ بازی ،...
3 مرداد 1390

پاکترین فرشته

    سلام فرشته قشنگم خوبی؟ وااااااای آرشیدا اگه بدونی امروز کی رسیدم اداره دیروز بود که باهات درد و دل کردم با اجازه ات امروز دیر تر از هر روز رسیدم آخه دیشب خیلی بیدار میشدی نمیدونم چرا این چند روزه شبها درست و حسابی نمیخوابی دیشب هم همینطور شد و نتیجه این شد که خواب موندم اگه جون جون بیدارم نمیکرد حتماً دیرتر از دیر میرسیدم . دیروز که از اداره برگشتم دیدم پویا خونه است بالاخره از مسافرت اومده بودن با اینکه یه هفته بیشتر نرفته بودن ولی نمیدونم چرا این همه به من سخت گذشت به پویا حسابی عادت کردیم پویا کولاک کرده واست کلی سوغات آورده ، یه تاپ مجلسی خوشگل ، یه اسباب بازی خفن و لثه گیر ت رو هم آورده بود ، صبح هم زود اومد...
2 مرداد 1390

فلفل مامان

    سلام همه عمر و وجودم، خوفی؟ بازم آخر هفته شد و چند روز موندیم بدون کامی! روز چهارشنبه من و خاله انیس رفتیم اهواز آخه اداره کل کار داشتیم و باید بنها رو هم خرید میکردیم تاریخش نگذره، اول نیتمون این بود که واسه خودمون مانتو بخریم ولی وقتی وارد مغازه شدیمو دیدیم که لباس بچه گانه داره اصلاً یادمون رفت براچی اومدیم یه خرید خفن انجام دادیم و کلی برای شما سه تا جوجو  خرید کردیم تازه مگه ول کن بودیم هر مغازه ای میدییم تو مسیر لباس بچه گانه داره هم توقف میکردیم اینم واسه خودش سندرمیه هان!!! تا برگردیم خونه شد ساعت 4 تو خواب بودی آخ یه سردردی داشتم که نگو کمی دراز کشیدم تا بیدار بشی ، بغلت کردم و کلی بوسیدمت بهت سوپی دادم...
1 مرداد 1390

ورووجک کوچولو

سلام جو جوی مامان خوبی ؟ قبل از هر چیز بگم که با نظر خاله جون تارا و باربد که تو وبلاگ ما دو قلوهای افسانه ای هستند کاملاً موافقم . با چه نظری ؟ اینکه نوشته وروجک واقعاً که این کلمه خیلی بهتون میاد خصوصاً به آرشیدا گله و تارا گلی که روی ورووجکو سفید کردین و البته باربد خاله هم بزودی مثل شما آتیش پاره میشه نوشتم خاله چون منم یه جورایی خاله شون هستم دیگه ، آخه میدونی من و مامان انیسه خیییییلی وقته با هم دوستیم از دانشگاه بگیر تا سر کار، به فاصله شش ماه از هم ازدواج کردیم و شما سه تا ورووجک به فاصله پنج روز از هم متولد شدین!!تصورشو بکن اگه شما سه تا یه جا باشید چه اتفاقی میفته  وایییییی خدا بداد برسه ! اینا رو گ...
28 تير 1390

توت فرنگی کوچولو

سلام آرشیدا گله قند عسله شکر پنیرم جیگر مامانی هستی! امروز چطوری ؟توت فرنگی مامان  امروز تولد امام زمانه ، عیدت مبارک جوجوی مامانی هستی، دیروز که از اداره برگشتم بیدار بودی و مشغول شیطنت ،بغلت کردم و باهات بازی کردم ساعت 3 خواستم بخوابونمت که نخوابیدی ساعت 4 خواستم بخوابونمت باز مقاومت کردی ولی آخر ساعت 4:30 خوابیدی اونم برای یه ساعت بعدش دوباره شیطنت ، امشب دایی جون میاد و من و تو با مامان جون جون و جون جون رفتیم فرودگاه توی سالن که منتظر بودیم یه خانمی اومد نشست کنارمون و گفت که نوه اش گفته منو ببر پیشش اونم آورده بودش ولی کمی خجالتی بود اسمش پرسیدم ولی جواب نداد مادر بزرگش گفت اسمش آنوش ، تو که بی تعارف واسش شیرجه زدی و موهاش...
28 تير 1390

آغاز نه ماهگی آرشیدا گله

همه این گلها تقدیم به توأن که از گل بهتری عزیزتر از جانم سلام خوبی گلم؟ روز چهارشنبه هشت ماهت تموم شد و رفتی تو نه ماه گلکم عصر بردمت دکتر خدا رو شکر همه چی خوب بود و دکتر ازت خییییلی راضی بود خونه که اومدیم تقریباً 7:30 بود چون عصرونه بهت نداده بودم سوپی بهت دادم وهمین باعث شد تو تا ساعت 11 نخوابی با وجود اینکه خیلی خوابت میومد خیلی پشیمون شدم بایدغذای سبکتری بهت میدادم به اینجا تنها ختم نشد تا صبح تو مدام هی بیدار میشدی و گریه میکردی معلوم بود شکمت اذیتت میکنه طرفای صبح دیگه راحت خوابیدی دیگه هیچ وقت اینکارو نمیکنم.   روز پنج شنبه اولین روز نه ماهگیت بود صبح کمی بیشتر خوابیدی صبحانه که بهت دادم با مامان جون جون یکسا...
25 تير 1390