آرشیدا خانومآرشیدا خانوم، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

آرشیدا قند عسل مامان

هجده ماهگیت مبارک عمرم

سلام ای فرشته مهربونی ، یگانه دختر عزیزم ، همه قلب و روح و عمر و جانم ، سلام به تو حضورت امید فردای من است ، سلام به تو که هر آنچه دارم از آن توست قلبم ، روحم و جانم و سلام به تو که عشق اول و آخرم هستی و معنای زندگیم عروسکم ، دخترکم ، به قلب پاکت سوگند که تا این لحظه عمر هیچ کس را به اندازه تو دوست نداشته ام و زندگیم با تو معنا گرفته و بی تو میمیرم ، سلام به تو سلام به دختر عزیزم نفسم هجده ماهگیت مبارک ، درست هجده ماه است که رنگ شادی به زندگیمان بخشیده ای ، درست هجده ماه است که نه فقط من که خانواده ای را اسیر قلب پاکت کرده ای و شده ای همه عشقمون تو که با رفتارت ، شیرین زبونیت ، لبخند سحر اتنگیزت همه رو اسیر کرده ای . امیدم هر ماهی که سپری ...
21 ارديبهشت 1391

این عطر بهشتی

سلام به عروسک طلایی خودم که از گل بهتری و عطر گلهای محمدی رو داری ، اومدم تا واست بنویسم از حال و بال این دو سه روزه ، روز یکشنبه از اداره که برگشتم اومدم دنبالت و بعد از مراسمات خداحافظی معمول تشریف بردیم منزل و قدری بازی و شیطنت تا اینکه طرفای چهار خوابید و من تونستم برم ناهار بخورم ، هر کاری کردم علیرغم خستگی خوابم نمیبرد منم گفتم بهترین فرصته تا کارهای خونه رو که سروصدایی نداره انجام بدم و مشغول شستشو شدم وسطاش بیدار شدی و همزمان بابایی هم رسید و منم گذاشتمت پیشش و رفتم سراغ کارهام بابایی میخواست بره پشت بوم که شما رو هم برد  من از این فرصت طلایی برای تمیز کردن گاز استفاده کردم بعد بهت شام دادم و دوباره بابایی خواست بره بیرون که تو ...
19 ارديبهشت 1391

امان از این گل دختری!!

سلام دخمل خانوم شیطون ، دیروز صبح تا چشماتو باز کردی چشمت افتاد به تابت و گفتی تاب تاب سوارت کردم و بعد از قدری تاب دادن گفتم که میخوایم بریم راضی نمیشدی خلاصه با کلی حرف و قول از تاب اومدی پایین و حاضرت کردم ،در خونه رو که قفل کردم بهانه گرفتی که درو بازکن باز کردم و به سه چرخه ات اشاره کردی ک یعنی با این میخوام برم وای خداجونم داره دیرم میشه ولی دلم نیومد سوارت کردم و مسیر خونه تا خونه جون جون که خدا روشکر یه خیابون بیشتر نیست رو با سه چرخه بردمت خدا رحم کرده که فقط یه خیابونه! دایی از تهران اومده بود با زندایی، اومد استقبالت و بغلت کرد منم فرار و دو چون باید برگردم خونه و ماشین رو بردارم خلاصه با کلی تأخیر رسیدم اداره ، ظهر که اومدم دنبا...
17 ارديبهشت 1391

گل خوشبوی زندگیمون

سلام به نازگلم هر چقدر سعی میکنم که خاطراتت رو روزانه بنویسم مقدور نمی باشد ولی عوضش همه رو واست می نویسم ، روز یکشنبه بابایی آف بود و بهم گفت تو برو اداره من آرشیدا رو میبرم مرسی باباجون ، منم خودمو رسوندم اداره دلم میخواست یه ساعت آخر وقت رو مرخصی بگیرم ولی رئیس تشریف نداشت آخر وقت بود که بابایی تماس گرفت من آرشیدا رو آوردم خونه ،  آخ جووووووون چه بابای نمونه ای ، تازه خیلی کارهای دیگه هم کرده بود و همسر نمونه ای هم بود، ناهار خوردیم و بعد هم لالا کردی، من تازه رفته بودم تو آشپزخونه و داشتم کارهامو انجام میدادم که بیدار شدی بابایی هم کار داشت و باید میرفت بیرون با برنامه کودک مشغولت کردم کلی کاربود واسه انجام دادن ، ظرفها رو شستم...
13 ارديبهشت 1391

ل ل حوضک!!!

  فرشته قشنگ و خوشگل من سلام خوبی گلم ؟ نمیدونی چه لذتی داره دیدن حرکاتت و رفتارهای شیرینت دیشب وقتی که خواستم بخوابونمت طبق معمولی که وقتی بابایی خونه هست به این راحتیها نمیخوابی و رفتی پیش بابا دراز کشیدی شیشه ات رو هم دادم دستت ، شیر خوردی و نمیذاشتی چراغ رو خاموش کنم شروع کردی به بازی کردن ما هم خودمون رو زدیم به خواب که شاید بخوابی تو هم شروع کردی به حرف زدن با خودت دد ددد ات ابیده !! بعد دست راستت روثابت نگه داشتی و با دست چپ خودت رو لی لی حوضک میکردی : ل ل ل ج ج آبی دی پپپپپپررر ، بعد شعر تاب تاب عباسی رو خوندی: تااااب تاااااب عبا ابدیدیی ، بعدش بابایی کمی جابجا شد صداش کردی بابایی روش کرد اون ور تو هم با دستت آروم میزدی ر...
10 ارديبهشت 1391

عکسهای هندونه خودم!!!!

اه اه دختر شیطون تو کمد رفتی چیکار!! آرشیدا خانوم در تلاش خستگی ناپذیر باز کردن در زیر تلویزیونی. سه قلوهای دوست داشتنی ما عسلم از خستگی رو تاب خوابش برد. وووو اینم سرسره ابتکاری بابایی !!! ببخشید که عکس خوب نیفتاد ه یه جا نمیموند که ازش عکس بگیرم تازه این خوبشونه!!! بالاخره راضی شدی یه لحظه یه جا بمونی!! تو نفسی گل نازم خوابیده عین فرشته ها.دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه.   ...
8 ارديبهشت 1391

هندونه خودم!

سلام به هندونه قرمز و شیرین خودم خوبی نفس؟ بالاخره اومدم که واست بنویسم اونم بعد از نیمه شب آخه خیلی نیست که خوابیدی، تا جایی که بتونم خاطرات این یه هفته کم کاری رو می نویسم خدا کنه شیرین کاریهات رو همه یادم باشه و بنویسم. روز شنبه در یه اقدام غافلگیرانه صبح زود ساعت هفت بیدار شدی و از اونجایی که اون روز مراسم داشتیم منم سریع کارهاتو انجام دادم و بردمت خونه جون جون و خودم هم رسیدم اداره اتفاقا به موقع هم رسیدم چون همه تو حیاط بودن و تازه میخواستن برن ولی ریاست محترم فرمایش کردن خانوم فلانی مواظب اداره باشید تا ما برگردیم!!!!! اون روز روز زمین پاک بود ، بالاخره من سمتم رو توی اداره نفهمیدم کارشناسم ، رئیسم ،نگهبانم و.... بالاخره پستم چیه؟!...
8 ارديبهشت 1391

واقعا فرشته ای!

سلام دختری حال و احوالت خوبه؟ انگار مامان بودن خیلی بهت مزه کرده هان؟!! روز پنج شنبه از اداره که برگشتم کلی دور خوردیم و بعد  برگشتیم خونه البته قرار بود پویا هم بیاد ولی یادش افتاد یه عالمه مشق داره رفت پی درسش شما هم لالا فرمودید و بنده هم به کارهام رسیدم عصری کلی بازی کردیم بابایی که اومد قرار بود ما رو ببره دد ولی خسته بود در نتیجه ما خودمون رفتیم دد شهر رنگین کمان اونجا کلی بازی کردی یه دختر کوچولو هم حس بزرگتری گرفته بودش و خواست هدایتت کنه از سرسره بری پایین که تو افتادی و دیگه کلاً رفتیم خونه شیر خوردی و خوابیدی . روز جمعه هم که خدارو شکر آف بابایی بود و دلمونو صابون زدیم واسه دد که این دفعه خاک همراهی کرد و نذاشت از جامون تکو...
2 ارديبهشت 1391

مامان آرشیدا!!!

سلام پرنسسم خوبی عشقم ؟ منم خوبم اگه جویای احوالی و شاکر خداوند بخاطر وجود نازنینت ، از دیروز واست بگم که از اداره که برگشتم خیلی خسته بودم و برگشتیم خونه و طبق معمول اول باید کلی تو پارکینگ بازی کنیم بعد هم تو لالا کردی اونم چه لالایی هر دفعه بیدار میشدی نمیدونم از کجا میدونستی من خییییلی خسته ام و باید همکاری کنی گلم!!!!!!!!!!! هیچی دیگه من که نشد بخوابم هیچ خودتم بیدار شدی منم مشغول انجام کارو گاهی بازی با تو تا بابایی اومد تا بابایی بره دست و رو بشوره اومدی طرفمو گفتی مامان ددٰ قربونت برم من بهت گفتم به بابایی بگو ببین میبردت دد وقتی بابایی اومد فدات بشم رفتی بهش گفتی دد اول بابایی حواسش نبود دو بار دیگه تکرار کردی و بابایی هم گفت باشه ب...
31 فروردين 1391

چه بوسسسسس شیرینی!!!!

سلام دختر خوشگل مامانی حال و احوالت خوبه؟ یه سوالی برام پیش اومده میخوام ازت بپرسم راحت شم میگم یعنی ما اندازه جوجو و نی نی روی شامپوت و اسب و .... نیستیم که تا اونها رو می بینی تند تند میبوسیشون بعد من صورتمو میارم طرفت میگم مامانی رو ببوس میگی ااااااههههههههه !!!! یعنی نمیخوام ولم کن!!! بعد من باید باغ وحشت رو ببوسم اونم چند بار!!! بابا تو دیگه کی هستی !! پریشب بردیمت شهر رنگین کمان به بابایی گفتم تا شما برید من برم از این روبرو یه چیزی بخرم و بیام یه دقیقه دیگه اونجام!!! خلاصه رفتیم تو دیدیم تاپ لاین داره تا گشت پیدا کرد و خریدم یه چندین دقیقه ای طول کشید هی فکر میکردم که الانه صدای اعتراض بابایی بلند میشه ولی وقتی رسیدم دیدم در کمال صلح ...
30 فروردين 1391