آرشیدا خانومآرشیدا خانوم، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

آرشیدا قند عسل مامان

برو حیاط!!!

سلامممممممممممممممممممم بانو خوبی عشقم ؟این چند روزه دلم خواست هی بیام برات بنویسم ولی گفتم بذارم دو روز رو باهم بنویسم شد چند روز ، از روز پنج شنبه بگم که بعد از اداره و اومدن به خونه بساط حمام کنون داشتیم و آب بازی خدا رو شکر دیگه شستن سر واست حل شده و ازش لذت میبری و دیگه همسایه ها خبردار نمیشن بعد از حمام لالا فرمودین و منم طی یه عملیات تصمیم داشتم بیرای انجام چند تا کار از جمله خوشگلاسیون برم بیرون تماسیدم به خاله اعظم که اگه خونه است بیاد پیشت ولی گفت که بیرونه در نتیجه کلا کش اومدم و برنامه کنسل شد البته بعدش خودم به این نتیجه رسیدم که صبر کنم تا بیدار بشی چون دفعه قبل گریه کرده بودی دلم نمیومد خلاصه ما هم دستمون زیر چونه تا بانو بیدا...
14 آذر 1391

شیطون خودم

عشق کوچولوی شیرین زبونم تو چند روز گذشته مامانی کمی سرش شلوغ بود یعنی فکرش مشغول بود آخه داره کمی تغییر و تحولات ایجاد میکنه و لازمه که حواسش باشه دوشنبه عصر باید دوبار بیرون میرفتیم دلم نیومد وقتی که خوابیدی و هنوز بیدار نشده با خودم ببرمت بیرون و باز یه ساعت بعدش هم این بود که از خاله اعظم عزیز خواستم بیاد پیشت بمونه و تا بیدار نشدی من دو تا کارم رو انجام بدم و برگردم و همش به این فکر میکردم که نیم ساعته برگردم که وقتی بیدار میشی پیشت باشه و ناراحت نشی ولی خوب خیابون خیلی شلوغ بود و یه جا یه ربع بی حاصل معطل شدم و وقتی برگشتم خاله برده بودت پیش خودش گفت که گریه کردی و سراغمو گرفتی حسابی بغلت کردم و بوسیدمت رفتیم داخل و قدری بدو بدو بازی کر...
11 آذر 1391

حرفهایی مخصوص دخترکم

سلام عزیز دل مادر سلام گل باغ زندگیم و سلام همه وجود و احساسم ، دلم میخواد برات بنویسم از زندگی دوست دارم با همه جوانبش آشنات کنم که بدونی دنیا نه خیلی زیباست و نه خیلی زشت و همش بستگی به نگاهت داره نگاه خودت که اینکه دنیا رو چطور ببینی زشتیهاشو یا زیباییهاشو زندگی مثل یه جاد ه است پر از پیچ و خم ممکنه تو این جاده به گردنه هم بخوری ممکنه یه زمانی به زحمت از یه بلندی بالا بری ولی بعدش یه سرازیری راحته که میتونی بدویی میتونی حتی مثل یه سرسره که عاشقشی لیز بخوری و دستات رو باز کنی و هورا بکشی خیلی وقتها هم جاده صاففففه صاف یکنواخت شاید خسته ات کنه ولی اطرافت حتما گل هست سبزه هست پروانه ای در حال پرواز حتما کوههای قشنگی اطرافت هست که میتونی سایه...
9 آذر 1391

سه روز تعطیلی و نذری

سلام به دخمل بلای شیرین زبون خودم حال و احوالت خوبه؟ این چند روز تعطیلی واسه هر کی بد باشه واسه شما یکی که خوب بود . روز پنج شنبه شب رفتیم خونه جون جون دایی ساعت 9:30 پرواز داشت نزدیکهای 10:30 تماس گرفت که ما فرودگاهیم ما هم تصمیم گرفتیم بریم دنبالشون تا بهت گفتم آرشیدا دایی اومده میخوایم بریم دنبالشون میای ؟!وایییییی چنان بالا و پایین پریدی رو رفتی دم در و نمیدونستی چیکار کنی که هممون با دهن بازززززز مونده بودیم نگاهت میکردیم سریع لباس تنت کردم و رفتیم اونجا هم دایی خواست بغلت کنه واسش کلاس گذاشتی نرفتی و هر دفعه زندایی رو چک میکردی بینی سرجاش هست یا نه اون شب هم تا دیر وقت حرفیدیم و شلوغ کاری کردیم و پویا هم راه براه لپت رو کشید و تو جیغ...
6 آذر 1391

نازگلک شیرین من

سلام عشقم شیرینکم داری کم کم خودت رو نشون میدی و شیرین زبونیهات باعث میشه وقتی کنارم نیستی و عکست رو نگاه میکنم یا فیلمت رو می بینم دلم بخواد قورتت بدم درستهههههههههههه تو این چند روزه چیزهایی ازت دیدم که به معنای واقعی جمله بچه ها آیینه تمام نمای والدینشون هستند رو به نمایش گذاشتی ، روز دوشنبه بعد از اداره و اینکه رفتیم خونه موقع ناهار بهت میگم بیا غذا بخور اومدی رو صندلی کنارم نشستی و از اونجایی که عشق ته دیگ هستی و با میل میخوری واست ته دیگ میذارم قدریش رو میخوری و باقیش رو برمیداری میری کنار عروسک موفرفریت و بهش میگی نی نی بخور بخور و ته دیگ رو نزدیک دهنش میگیری و واسه اینکه تشویقش کنی بخوره میگی هوهو چی چی ، من وقتی میخوام تشویقت کنم به...
2 آذر 1391

تو سرچشمه عشقی

  سلام دختر خانوم خوشگل جیگر مامانی خوفی عسلی؟ این چند روزه کمی تا قسمتی معمولی گذشت البتنه بجز شیرین کاریها و شیرین زبونیهای تو که نمیذاره روزگار عادی و معمولی بگذره و همیشه یه سوژه هست بعد از اون شب که کلی داد و فریاد واسه خاله اعظم راه انداختی دیگه خداروشکر حرف گوش میدی و بهانه نمیگیری البته منم روشم رو عوض کردم نمونه اش اینکه وقتی میرسیم خونه کلی بدو بدو میکنیم چون عاشق اینکاری بعد بادکنک بازی و توپ بازی خلاصه وقت استراحت ملت ما تازه شهربازیمون فعال میشه بیچاره همسایه پایینی!!! خوب به من چه خودشم بچه کوچیک داره دیگه دو روز دیگه که راه افتاد باید بدوه دنبالش والاااااا!!! حتی گاهی با همون لباس کار با هم بازی میکنیم بعد با هم نا...
30 آبان 1391

یه پست عکسی 2 تولللللللدددددددد

اینجا تا زنگ در رو زدند و فهمیدی که پویا اومده بدو رفتی دم در و بلند بلند میگفتی پویا پویا پویا   عشق من میخواد موز بخوره         عشق من و تارا و باربد گلی.   اینجا اومدی علاوه بر کلاه خودت کلاه رو از رو سر تارا درآوردی منم یکی دیگه بهش دادم.         گلی خانوم و کیک تولدش   کیک تولد بانو اون چیزی که من سفارش داده بودم خیلی زیباتر بود و پراز عروسکهای خوشگل بود ولی خوب اینم بد نشد خصوصا مه سه تا ماشین داشت و به نانازای ما یکی رسید خدارو شکر دعولاشون نشد.!!!       ای پویا شیطون ببین با...
29 آبان 1391