آرشیدا خانومآرشیدا خانوم، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

آرشیدا قند عسل مامان

خانوم مارپل!!!

سلام به دختر گل خودم كه بي نظيري ، خوب آدم بعد يه هفته بياد واست خاطره بنويسه معلومه ديگه همش يادش نميمونه يكشنبه گذشته اومدم دنبالت داخل كه رفتم حس كردم خونه خيلي ساكته هيچ خبري نيست مامان جون جون كه هميشه تو آشپزخونه بود پس كجاست بابا گفت كه مامان حالش بد شده و دراز كشيده ، بشدت دچار سرگيجه شده بود و فقط تونستاه بود خودش رو به تلفن برسونه و با بابا تماس بگير ه كه بياد تازهع اون وقت هم همش تو فكر تو بوده كه يه وقت بيهوش نشه و تنها بموني و ناراحت بشي آنقدر حالش بد بوده بابا هم خودش رو بسرعت ميرسونه و هر چي اصرار ميكنه برن دكتر مامان قبول نميكنه چون اصلا توان حركت نداشته خيلي ناراحت شدم براش آبميوه گرفتم و بازهم اصرار كه بريم دكتر كه فايده ند...
16 دی 1391

چند روز پركار

سلام عسلي خوفي ماماني قربونت اين چند روزه نميدونم چطور گذشت و به خودم اومدم ديدم يه هفته است هيچي واست ننوشتم حالا هي فكر ميكنم ببينم از دوشنبه گذشته چه كارهايي انجام داديم عرض كنم مامان جون جون اينا يه كار ساختمو نيه اجباري واسشون پيش اومد كه ما هم سه شنبه عصر رفتيم كمكش و همه زندگي رو جمع كرديم و حالا من دارم كمد جابجا ميكنم تو هم اومدي ميگي مامان بهل بهل محل نذاشتم جيغغغغغغغغغغ بهللللللللللللللللل قرار بود از روز پنج شنبه خونه رو تخليه كنن و بيان پيش ما يا خاله چند روزي هم هست خاله انيس نيومده بود اداره طفلي سرما خورده شديد و بچه ها هم مريض شدن ،اداره هم مشغول بودم مرتب روز پنج شنبه رو مرخصي گرفتم چون هم بي نهايت احساس كوفتگي و خستگي ميكر...
10 دی 1391

طلسم شکست!

سلام خانوم کوچولو اول بگم که این پست رو یه بار نوشتم و خیلی ریلکس پرید از روز پنج شنبه برات نوشته بودم که کار داشتم و دو ساعتی مرخصی گرفتم و بعد انجام کارهام و قدری خرید اومدم دنبالت و رفتیم خونه اونجا هم گاهی باهات بازی کردم ناهار خوردیم و کلی همدیگه رو ماسمالی کردیم دستت رو میکردی تو کاسه ماست بعد میمالیدیش تو صورتم منم همینطور رو دست صورت گردن گوش بوی ماست میدادیم تازه اعتراض هم میکردیم تو میگفتی اهههههههه بعد هم رفتم تو آشپزخونه و مشغول پختن کیک شدم اون شب شب یلدا بود و من دلم میخواست کلی تدارک ببینم مواد کیک که آماده شد از زور خواب نمیتونستی دیگه سرپا بمونی و داشتیب غر میزدی خوابوندمت و دوباره رفتم تو آشپزخونه اتفاقا اون روز خیلی اینو...
4 دی 1391

يلدا مبارك

محفل آریائی تان طلائی ٬ دلهایتان دریائی شادیهایتان یلدائی ٬ پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی . . . سلام به عزيز دل خودم خوب و خوشي عسلي؟ پيشاپيش شب يلدا رو به تو كه عزيزتريني براي من و همه دوستان نازنين وبلاگي خودم تبريك ميگم الهي كه دلهاتون شاد شاد و خنده هاتون برقرار باشه و شب خوشي رو پيش رو داشته باشيد. راستي ميگم گفتم كه بردمت بينايي سنجي نگفتم ! گفتم كه مدتيه پوشك گيرونت شروع شده نگفتم چرا نگفتم!!! الان ميگم عرض كنم خدمتت كه روز شنبه 9/25 بردمت بينايي سنجي البته اين پروسه از يكماه پيش شروع شد تا اونوروز كه به سرانجام رسيد و از خواب عصر محرومت كردم كه بريم يه ساعتي هم معطل شديم و بالاخره رفتيم تو اونم واسه شايد يه دقيقه با د...
30 آذر 1391

دلبر من

اوهو اهو اهو !!! سلام اهو اهو خوبی دخملی ؟!!! اگه میخوای از احوالات ما با خبر بشی باید بگم سرما خوردم در حد تیم ملی سرفه شدید با فرکانس بالا و دو روز هم هست که بخاطر همدردی با من شما شروع کردی به سرفه کردن چهارشنبه گذشته دایی و زندایی از تهران اومدن و حسابی خوش بحالت شد وقتی از اداره اومدم دنبالت بهت میگم آرشیدا بای بای کن بریم میگی نههههههه تو برو من بمونم مامان جون جون!! از ما اصرار از شما انکار ولی بهرحال راضیت کردم همراهم بیای خونه هم سریع خوابت برد عصر هم دایی تماس گرفت که میخوایم بریم بیرون زود بیاین و تا آماده بشین و بریم کچلمون کرد بس که زنگ زد من که میدونستم خودشون آماده نیستن حالا رفتیم می بینم دایی تااااااااازه میخواد جوراب بپوش...
28 آذر 1391

25 ماهگيت مبارك

سلام خااااااااانوووووووووووممممممممممم امروز دقيقا 25 ماهه شدي عزيز دل مادر 25 ماهگيت مبارككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككك فداي تو خانومم عشقم عزيز تر از جانم برزگتر شدنت مبارك فداي تو. چه زود زمان ميگذره ، چقدر عالي تلاش ميكني كه جمله هاي كوتاهت جاشون رو به جمله هاي بلند بدن به هر صورتي كه هست منظورت رو ميرسوني ، وقتي ميام دنبالت برام تعريف ميكني كه چيكار كردي اگه جايي بيفتي مياي صدام ميكني و ميگي مامان افتادم بعد كه ميگم كجا ميگي مامان بيني بيني ! بعد منو دقيقا ميبري سر محلي كه افتادي و دستت رو ميزني رو زمين كه يعني اينجا افتادم بعد هم من بايد ببوسمت كه خيالت راحت بشه ، نوه هاي محبوبم رو مياري پيشم كه...
22 آذر 1391

بانوي گل مخملي

درود بر تو بانو گلی، عسل مامان که فرمانفرمای قلب مامانی هستی و اجازه آب خوردن بنده در ید قدرت توست!! از وقتی اون دمپاییها رو برات خریدم کارم شده اینکه از بیرون که میای تو کفشون رو بشورم چون خانوم گل به عنوان دمپایی روفرشی هم ازشون استفاده میکنی !!! خصوصا اون آبیها رو ! قربونت برم که اینهمه سلیقه ات به مامی جانت نزدیکه! صورتیها چشم دارن ( عکسشون رو میذارم ) تکونشون میدی یکیشون صدا میده یکی نه میگی ماماننننننن صدا نمیده اولش موندم که منظورت چیه بعد دوزاریه افتاد که آهاننننننن چشماشون رو میگه دیدیم بله همینطوره !! یکی از دلایل خرید دمپاییها این بود که وقتی از واحد خودمون میخوای بری پیش خاله اعظم پابرهنه نری یا کفش و دمپاییهای منو نپوشی ولی زهی ...
18 آذر 1391