خانوم مارپل!!!
سلام به دختر گل خودم كه بي نظيري ، خوب آدم بعد يه هفته بياد واست خاطره بنويسه معلومه ديگه همش يادش نميمونه يكشنبه گذشته اومدم دنبالت داخل كه رفتم حس كردم خونه خيلي ساكته هيچ خبري نيست مامان جون جون كه هميشه تو آشپزخونه بود پس كجاست بابا گفت كه مامان حالش بد شده و دراز كشيده ، بشدت دچار سرگيجه شده بود و فقط تونستاه بود خودش رو به تلفن برسونه و با بابا تماس بگير ه كه بياد تازهع اون وقت هم همش تو فكر تو بوده كه يه وقت بيهوش نشه و تنها بموني و ناراحت بشي آنقدر حالش بد بوده بابا هم خودش رو بسرعت ميرسونه و هر چي اصرار ميكنه برن دكتر مامان قبول نميكنه چون اصلا توان حركت نداشته خيلي ناراحت شدم براش آبميوه گرفتم و بازهم اصرار كه بريم دكتر كه فايده ند...
نویسنده :
مامانی
13:01



