آرشیدا خانومآرشیدا خانوم، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

آرشیدا قند عسل مامان

زن بودن

دخترک قشنگم امروز آمده ام تا برایت حرف دل بنویسم , آمده ام برایت از زن بودن بگویم از زن بودن و تو که دختر نازنین و شکوفه بهاری من هستی همسر آینده و مادر فردایی , عزیزکم زن بودن سخت است خیلی و شاید دلم میخواست که تو پسر بودی نه دختر نه برای اینکه جنس ذکور را از تو که همه عشق منی بیشتر می پسندم بخدایی که یکتاست هرگز هرگز نه مادرم نه ,که سالها قبل من و خاله هرگز بر سر جنس دختر و پسر به توافق نرسیدیم و او پسر دوست میداشت و من عاشق دختر و چه خدا مهربان است که به او یک پسر عسل داد و به من یک دختر شیرین تر از عسل, خدایا عاشقانه دوستت دارم , نه مادر بخاطر اینکه دلم نمیخواست که شانه های نازنینت حتی سالیان بعد باری را تحمل کند و بدان که زن بودن خیلی س...
16 خرداد 1391

الوعده وفا!!!

  چند تا از عکسهای عسلکم تو آتلیه هست فکرشو کنید این مامانی .... بعد نه ماه رفته تازهچندتاشون رو گرفته.آرشیدای ده ماهه.     آرشیدا و پویا گلی  تعامل پدر ودختر در ماستی کردن همدیگه! اولم بابایی شروع کرد آرشیدا هم عشق کرد.!! عشق مامان وقتی دارم نماز میخونم مقعنه من مال ایشونه تا با من همراه بشه قبول باشه قربونتتتتتتت برمممم.   دیگه نیازی نیست کمکت کنیم خودت صندلی میذاری و کاملا مستقل همه کمدت رو بهم میریزی تازه هر چی رو هم در میاری میگی مرسی یعنی شما اینو به من بگیدددددد!!!!!!! صبحانه خوردن پدر و دختر در کلبه آرشیدا ، بابایی گفت یه جوری بگیر من نیام تو عکس منم گفتم...
11 خرداد 1391

چه عجب از این وررررررراااا !!!!

سلام به گل دختری عزیز تر از جانم حالت خوبه عسلی؟ پارسال دوست امسال آشنا وای وای چه مامان تنبل خانی حالا دیگه هفته ای یه مرتبه میاد واست آپ میکنه این که نشد بشه ایطوری!! این تکیه کلام صاحبخونه مون تو بوشهر بود یه پیرزن غرغرو که تا تقی به توقی میخورد میگفت وااا نشد که بشه ایطوووووووریییی!! آخه من دوسال اول استخدامم رو تو بوشهر در غربت کامل گذروندم، بگذریم ، هووووو ووه از دوشنبه هفته گذشته ننوشتم ، ننوشتم که اون روز بعد اداره تلپ بازار بودیم خونه جون جون و بعد رفتیم خونه تا هم اونها نفسی بکشن و هم تو لالا کنی عصر هم رفتیم ددر با مامان جون جون و چون بابایی هنوز شیراز بود تلپ شدیم شب رو اونجا تا من صبح زود بر اداره و زودتر برگردم و تو هم کیفور با...
8 خرداد 1391

غذا نه نه نه!!!!!

سسسسسلام شیپل خوبی عشقم ؟ تو جونی عسل، عرض کنم خدمتت مدتیه که درست و حسابی غذا نمیخوری و من کم کم داره کارم به جونو میرسه و احصاب محصاب ندارم ، هر چی برات درست میکنم در حد چند قاشق تمام چیزهایی رو که دوست داشتی دیگه نمیخوری و من واقعا درمانده شدم فکر کنم چشت کردن حتما حتما هم دکترت چشت کرده هی یبرش پیشش میگه آرشیدا وزنش الان باید آنقدر باشه تازه یه ماه قبل که بردمت خوب وزن گرفته بودی نمیدون چرا عین یو یو عمل میکنی تا یه خورده خوب وزن میگیری بعد به دلایل نامعلومی از غذا خوردن یفتی و هر چی من رشته ام پنبه میکنی دارم افسردگی میگیرم احساس ضعف بهم دست داده آخه مگه من چه کوتاهی میکنم که تو اینجوری میکنی ؟ تازه اون روز دکتر گفت نه خوب وزن گرفته...
2 خرداد 1391

وبلاگ ما هم یکساله شد هیپیپ هورررررررررررررراااااااااااااااااااا !!!

سلام به دختر گل خودم حال و احوالت خوبه ؟ قربونت برم که توی شیطنت روبروز پیشرفته تر میشی و همیشه آپدیتی!!! میدونم که از روز چهارشنبه خاطراتت رو ننوشتم ولی چهارشنبه و پنج شنبه رو فاکتور میگیرم چون روزهای خوبی نبودن و از روز جمعه شروع میکنم, روز جمعه در یک اقدام غافلگیرانه تا ساعت ده خوابیدی و ما هم همینطور!!!!!!!!!! من کمی زودتر بیدار شدم و تو آشپزخونه مشغول بودم که شما هم بیدار شدی و سرویس دهی روزانه منم شروع شد صبحانه بعد هم مشغول پخت ناهار , البته خدا مخترع دیگ زودپز رو خصوصاً این جدیدا رو بیامرزه!!!!! که خیال ما تا حدی راحت شده , طرفای ظهر بهت ناهار دادم و تو مشغول بازی بودی دیگه یادگرفتی که صندلیت رو بذاری زیر پات و و از شیشه کمدت آو...
31 ارديبهشت 1391

مامانها و باباهای مهربون کمک کنید، دعا کنید!

سلام به همه مامان و باباهای مهربون و دلسوز نی نی وبلاگی ، امروز با یه دنیا خواهش اومدم سراغتون ، چند روز پیش تو یکی از وبهای آنلاین شده به وب مادر دلشکسته ای برخوردم که چهار ساله جگرگوشه اش رو ندیده چهار ساله که نبوئیدتش ، نبوسیدتش ، ما هممون مادر و پدریم و اگه برای یه روز نه یه ساعت و حتی یه دقیقه پاره تنمون کنار مون نباشه طاقت نمیاریم و حتی تصورش هم مشکله که نتونیم جگر گوشه مون رو برای چهار سال و تا مدت نامعلوم نبینیم ولی مادر رامتین چهارساله پسر دلبندش رو ندیده بردنش خارج از کشور و اونقدر از ش دوره که  نمیتونه  به این راحتی بهش برسه ،از همتون خواهش میکنم که برای این مادر افسرده دعا کنید ، دعا کنید که به جگر گوشه ا...
30 ارديبهشت 1391

تویی پروردگارم

سلام به دختر نمونه خودم خوفی مامان؟ گل باقالی دیروز رفتم اداره و مشغول بودیم تا ظهر دیشب تبت کمی شدید شد و بدنت داغ شده بود ولی دمدمای صبح دیگه خوب بودی وقتی اومدم دنبالت مامان جون جون گفت ه کمی تب داری و پات هم درد میکنه تازگیها وقتی میام دنبالت از هرجای خونه که باشی خودت رو بدو بدو میرسونی و منم دستهامو باز میکنم خودت رو میندازی تو بغلم و یه عالکمه بوسسسسسسسس چه کیفی داره عشق من خونه که رسیدیم از دم در میگی بابا بابا بابا بابا بابا بابا تا برسی بهش و بابا بغلت کنه و وادارش کنی هر چی رو که تو میخوای انجام بده و البته خدا رو شکر نمیذاری تنبلی کنه چون زود دستش رو میخونی و آنقدر داد و فریاد میکنی که حرفت رو به کرسی بنشونی خوب راست میگه دخترم د...
27 ارديبهشت 1391