حرفهای یه دل غمگین
سلام عسلم این روزهای آخر سالی من خیلی گرفتارم و با وجود اینکه خیلی تلاش میکنم ولی باز فرصت نمیشه برات وقت کافی بذارم دلم میخواد کلی باهات بازی کنم ولی تا این خونه تکونی و خریدهام کامل نشه خیالم راحت نیست دوست دارم واسه عید آماده آماد ه باشم چهارشنبه سوری هم اومد و رفت با کلی ترق و توروق و مال البته به دو دلیل از جامون تکون نخوردیدم هم گرد و خاک که نزدیک یک هفته است درگیرشیم و هم خطر ترقه ها ترجیح دادم خونه باشیم گرچند بابایی که اومد آخرش دور ی بیرون خوردی ولی خوب من خیلی نگران بودم و میترسیدم اتفاقی بیفته ، این روزها حال و بال روحی خوبی ندارم و دلم کلی گرفته یه چیزی روی قلبم سنگینی میکنه و یه چیزی راه گلمو بسته و نمیذاره راحت بزاقم رو فرو بد...
نویسنده :
مامانی
12:28


