آرشیدا خانومآرشیدا خانوم، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

آرشیدا قند عسل مامان

اینم عکس

قراره ما این عروسک رو بجای پرتقالهایی که ریخته بخولیم!!   روز ولنتاین این اولین ولنتاین سه نفرمون بود. کجا میخوای بری مامان میخوام ازت عکس بگیرم!! پدر و دختر در ولنتاین!و کادوهاشون، پس مامانی کو؟! بدوووووووون شرح!! این همون خونه مادربزرگ بابایی هست که آرشیدا خانوم از خجالت دستمال کاغذیها دراومد خوب بخوابی گلکم دختر نقاشم!! دختر شیطون به اجاق گاز اداره چیکار داری آخه! آرشیدا خانوم در اداره بدوووووووون شرح! این کار هر روز دخملیه که سبدها رو در بیاره از تو کابینت بشینه توی اونها چه کیفی هم میکنه.     ...
14 اسفند 1390

بابایی و وبلاگ

سلام شیپل مامان! اوضاع و احوال خوبه؟ می بینم که شیفت خوابت رو تغییر دادی و دقیقاً زمانی که مامانی میخواد بیاد دنبالت میخوابی و من میمونم که چیکار کنم؟ در نتیجه میرم خونه و دوباره میام دنبالت تازه وقتی هم میام شما کلی با جون جون و مامان جون جونت بازی میکنی ، این چند روز فرصت درست و حسابی برام پیش نیومد که بهت سر بزنم و از شیرین کاریهات بنویسم البته یه سری خواستم بنویسم حسش نبود از روز چهارشنبه هم طبق قراری که با خودم گذاشته بودم تمیز کردن آشپزخونه رو شروع کردم شما و بابایی که خوابیدین من رفتم توی آشپزخونه و تمیزکاری کردم البته اون روز باز از اداره که برگشتم خواب بودی از اونجایی که بابایی هم سرکار بود منم موندم تا بیدار بشی پویا هم اونجا بود و...
13 اسفند 1390

از این دخترها کی داره؟!

سلام عسلک امروز چطوری؟ تک ستاره آسمون زندگیم امروز واسمون چه برنامه ای ردیف کردی؟ قربونت برم که هر روز واسمون یه برنامه جدید ترتیب میدی که سوپرایز بشیم و خدای نکرده حوصله مون سر نره و تکرای نباشه!!!!! راستی دیروز که واست نوشتم چند تا مطلب یادم رفته بود : اون روز که داشتم مرغها رو پاک میکردم واسه ده دقیقه ازت خبری نبود و سر وصدایی ازت نمیومد یهو ترسیدم آخه هر وقت صدات در نمیاد حتماً داری دسته گل به آب میدی اومدم بدوم دنبالت بگردم که دیدم دم ورودی آشپزخونه پشت به من نشستی و با یه چیزی ور میری یواش اومدم بالای سرت و نگاهت کردم ای خدا عجبا زیپ ژاکتت رو از جا درآورده بودی و حالا داشتی تلاش میکردی که بذاری سرجاش!!!! خدایا ؟آخه تو چطو...
9 اسفند 1390

پرنسس

  سلام عزیزترینم سلام دختر خوشمل مامانی خوبی نفس ؟ اوضاع بر وفق مرادت هست؟ این مامانیت خیلی دوست داره واست وقت بذاره و کلی باهات بازی کنه و بهت برسه ولی خوب نمیشه آخه باید بره سرکار، بعد تو خونه هم یه عالمه کار داره با این وجود بعضی وقتها با هم کلی بازی می کنیم و شما از ته قلبت میخندی و من از صدای خنده ات لذت میبرم و شارژ میشم راستی قربونت برم می بینم که بالاخره آموزشهام کارخودش رو کرد و کم کم داری راه میفتی یادته واست گفتم بابایی بهت میگه تو قندعسل کی هستی و شما بهش میگفتی بابا و خلاصه هر چی که بهت میگفت هی میگفتی بابا ،منم باهات تمرین دیگه ای کردم بهت میگم شکر پنیر مامان کیه اولش میگی بابا!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد من بهت میگم نههه...
8 اسفند 1390

اداره و آرشیدا

سلام نفس خوبی جیگمل مامان ؟ تازگیها خیلی بلا شدی هان ! چه خوب بلدی خودتو واسه مامانی لوس کنی و کلی ناناز باشی من بعضی وقتها کمی همچین میرم تو فکر آخه اون مرد خوشبختی که بخواد با تو زندگی کنه باید بلد باشه کلی ناز بخره دنیایی از محبت باشه عوضش تو هم خیییییییییییلی مهربونی و از این مهربونیت کلی لذت خواهد برد!!!!قربونت برمممممممممممم ، اول باید ببخشید که این چند روزه آپ نبودم آخه اداره فرصت نمیشد خونه هم که اینترنت قطع شده فکر کنم اشتراکمون تموم شده در نتیجه بجز سر زدن به دوستای گلم دیگه نمیرسیدم برات چیزی بنویسم و البته یه دلایل دیگه هم دارم وایییییی عسلی روز چهار شنبه و پنج شنبه بدلیل سفر  مامان جون جون تشریف آوردن اداره و دمار از روزگار...
6 اسفند 1390

خونه تکونی

  سلام به فرشته کوچولوی خونه ما که اینهمه شیطونه میگم اسفند ماه بسلامتی تشریف آوردن و باز بساط خونه تکونی پهن شد حالا شما بگو ببینم اگه مامانی بخواد کاری انجام بده شما کمکش میکنی دیگه؟! یعنی اگه من بخوام کابینتها رو تمیز کنم میای پیشم ظرفها رو کمکم یکی یکی در میاری بعد من تمیزشون میکنم و کابینت رو تمیز میکنم اونوقت شما میدی دستم بعدش چینیها رو بدون هراس از شکستن توسط شما با هم جابجا میکنیم وایییی بوفه بوفه رو تمیز می کنیم به به چه شود تازه اتاقت رو مرتب می کنیم و..... هان هان چیه چیه کی بود کیه یعنی کی میتونه باشه این وقت روز!!! چی آهان داشتم تو رویا پرواز میکردم البته اینو میدونم که اگه ازت چیزی رو بخوام برام انجام میدی مثل وقت...
2 اسفند 1390

تفریح گلی خانوم

سلام به همه دوستای گلم و دخمل عسلم خوبی جیگر مامانی هستی؟! میگم مامانی تکلیف خودت رو روشن کن شما با مایی یا برمایی؟!!!! آخه وقتی رئیس محترم تشریف ندارن ( مأموریت یا جلسه ) صبح زود بیداری و با همکاری کامل آماده که بریم خونه جون جون اونوقت وقتی که رئیس محترم از صبح دربست تو اتاق نشسته و از جاش هم قصد نداره تکون بخوره شما هم با خیال راحت تا هر وقت میلت کشید میخوابی روز پنج شنبه هر چی منتظر موندم لالا بودی اونم از نوع عمیقش از بابایی خواستم که امروز آفه شما رو ببر ه خونه جونه جون جون که هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد و من از حرف خودم اصلا پشیمون شدم همینجا از آقای پدر بخاطر عدم همکاریه زیادشون تشکر میکنم ! داشت دیگه خیلی دیر میشد تو فکر بودم ب...
29 بهمن 1390