آرشیدا خانومآرشیدا خانوم، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

آرشیدا قند عسل مامان

عکسسسسسسسسسسسس

عکس گلی وقتی ده ماهه بود   آرشیدا و عروسکهایش   مامان قربونت بره رفتی تو یخچال چیکار راضی به زحمتت نیستم هان خودتو زیاد خسته نکن!   مامانی رفتی تو سبد چیکار!!!بابایییییییییییییییییییییییی   آخ بعد از تلاشهای فراوان موفق شدم موهاتو ببندم و شما هم واسه یه ربع بذاری رو موهات بمونه   شکر پنیر در شهر رنگین کمان     سه قلوها در جشن روز دختر وقتی سه تاتونو با هم می بینم کیف میکنم هر کدومتون شیرینتر از اون یکی. فقط خدا میدونه دارین چه نقشه ای برای من و خاله انیس میکشین چه جلسه سری گرفتین اونم تو روز دختر واییییییییییییی!!!   ...
29 دی 1390

نازدونه

    سلام به دردونه خودم حال و احوالت خوبه مامان؟ به امور محوله خوب رسیدگی میکنی؟ قربونت برم که وظیفه تو به نحو احسن انجام میدی و هیچی کم نمیذاری جونم واست بگه که دیروز از اداره که برگشتم داشتی واسه خودت بازی میکردی و اینور و اونور میرفتی تا منو دیدی ذوق کردی و دستاتو آوردی بالا که یعنی بغلم کن بغلت کردم و از اونجایی که بشدت خسته بودم سریع رفتیم خونه بابایی مشغول درست کردن لامپ آشپزخونه بود آخه پریشب یکی از لامپها گفت بومب !! ناهار خوردیم و تو هم سعی کردی خودت غذا بخوری دستتو کردی تو ظرف سوپت و خیلی تمیز مالیدیش به شلوارت و بعد قاشقت رو که پر از سوپ کرده بودی با یه حرکت ماهرانه تکون دادی و محتویاتش رو به اقصا نقاط از جمله...
28 دی 1390

دعا کنید

سلام به همه مامان و باباهای مهربون،راستش رفتم احوال انار گلی رو پیگیری کنم وقتی چهره ناز و معصومش رو دیدم دلم بدجوری گرفته شد و حتی نمیتونم یه لحظه تصورش رو بکنم که الان مادر و پدرش چه حالی دارن و بدن نحیف و نازنینش الان تو چه وضعیه خواهش میکنم برای این کوچولوی نازنین دعا کنید تو هر لحظه ای که به یادش افتادین براش دعا کنید، خدایا هوای همه کوچولوهای نازنین رو داشته باش و همه نازنینهایی رو که روی تخت بیمارستان هستند رو شفا بده الهههههههههی آمین.   دختر گلم سلام امیدوارم خوب خوب باشی دیروز قرار بود برم اداره همه کارهامو هم شب قبلش انجام دادم ولی طرفای صبح حس کردم کمی بدنت گرمه و کمی هم آبریزش داری بهت استامینوفن دادم و از اونجایی که ما...
26 دی 1390

پایان چهارده ماهگی

  مباررررررررررررررررررررررررررک مبارررررررررررررررررررررک چهارده ماگیت مبارررررررررررررررررررررررک نففففففففففففففففففسسسسسسم   سلام به گل دختر خودم که توی دنیا از این نمونه گل فقط و فقط خودتی امیدوارم که همیشه گل بمونی و عمرت مثل گل نباشهٰ گل خوشگل خودم بالاخره امروز نه امشب بعد از سه روز فرصت شد تا بیام برات پست بذارم و از شیرینکاریهات برات تعریف کنم. روز چهارشنبه از اداره که برگشتم اومدم دنبالت و به گزارش مامان جون جون کلی شیطونی کردی و نقاشیهای خوشگل کشیدی قربونت برم با این مداد دست گرفتنت مامان جون جون گفت که عاشق نقاشی کردن هستی و باید برات دفتر نقاشی و مداد رنگی بخرم، به روی چشمم، خونه که رسیدیم از اونجایی که با...
25 دی 1390

حس ششم

سلام وروجک خوبی ببین چیکار کردی!! چقدر بهت میگم مامان لالا کن باور کن همه چی سر جاش میمونه تا تو از خواب بیدار بشی شیطونیهات هم محفوظ گوش نمیدی دیدی دیگه خاله انیس تو وبش تورو لو داد قربونت برم حالا خودت نمیخوابی دیگه واسه چی برای وروجکهای خاله انیس پیام مخابره میکنی حالا خوبه اونها هم دیگه یه سره شدن و دارن پوست خالتو میکنن!! گناه داره هان لطفاً دیگه پیام مخابره نکن!! دیروز ازاداره که برگشتم با مامان جون جون مشغول بودی وسایلت رو جمع کردم و رفتیم خونه امروز هم که بابایی شبکاره و تو جشن داری چون دیگه خواب تعطیل از صبح هم که تعطیل بوده ناهار خوردیم وایییییییییی چه ناهار خوردنی اندازه یه بشقاب برنج ریختی روی زمین دوبرابر اونچه که خوردی ریخ...
20 دی 1390

ای بلا

سلام به دخمل گلم خوبی مامان بنازم به تو که رتبه اول در تخلیه انرژی مامانی رو داری و باید بهت مدال طلا داد چون وقتی بیداری ( که معمولاً یه سره هستی تا شب !) دیگه همه انرژی منو تخلیه کردی و خیالت راحته که دیگه من نا ندارم اونوووووووقت شاااااید بخوای تصمیم بگیری بخوابی!!! دیروز از اداره که برگشتم دایی سریع اومد گفت بیا فیلم آرشیدا رو ببین یه فیلم خفن ازت گرفته بود که داشتی با دایی توپ بازی میکردی هی توپ رو پرت میکردی واسه دایی و دایی واسه تو و تو هم کلی ذوق میکردی و میخندیدی دیگه کاملاً پرت کردن توپ رو یاد گرفتی یادم باشه فیلمو از دایی بگیرم، رفتیم خونه دیدم بابایی کیف داروها رو درآورده و همه رو ریخته رو اپن و مشغول تقسیم بندی و جداسازیه چیزی ش...
19 دی 1390

شاپرک مامانی

  سلام به نفسم خوبی گل باقالی؟ روزها به سرعت میگذرن و با وجود گل دختری مثل تو من گذشت زمان رو سریعتر از گذشته حس میکنم چون چنان غرق وجود نازنینت هستم و باهات مشغولم که متوجه نمیشم روز و شب چطور دنبال هم میکنن و بسرعت دور میشن و تو بسرعت رشد میکنی و هر روز یه چیز جدید از خودت نشون میدی دیروز از اداره که برگشتم خواب بودی به محض شنیدن صدام بیدار شدی و اومدی طرفم بغلت کردم قربون چشات برم که به محض فیگور گریه اشکات سرازیر میشه باز که سوپت رو کامل نخوردی عاشق خوردن برنج هستی و مامان جون جون هم بهت میده و تو حتماً باید خودت بخوری دیگه اجازه نمیدی ما بهت غذا بدیم عوضش تو به ما غذا میدی و بهمون میگی آ یعنی دهنتو بازب کن من بهت غذا بدم!! د...
18 دی 1390