آرشیدا خانومآرشیدا خانوم، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

آرشیدا قند عسل مامان

منم دایی جون!!!

با سو استفاده از وقت این پیامو نوشتم تا مهری باشد بر مرامم !!! آرشیدا همیشه یادت باشه من دایی خیییییلی گلییییی هستم و تو هم منو خیلی دوست داری و خیلی دلت برام تنگ میشه و هر وقت بعد از مدتی میبینیم اشک شوق می ریزی!!!!!! حالا که یه جای مفت گیر اوردیم خب پس می ادامه ام.......همیشه یادت باشه همه بد بودن فقط من(دایی) خوبم!!! خلاصه از همین چرت و پرتا...خب دیگه چه خبر ...احتمال زیاد تا بخوای بزرگ شی  و اینو ببینی این جا رو بستن !!! و تو هیچوقت اینهارو نخواهی خوند... هه ههه ههه!!(خنده شیطانی!!)  خیلی ونگ ونگو بودی ولی وقتی منو میدیدی محو جمالم میشدی و آروم میشدی...مامانت داره میاد من رفتم....!!! ...
9 شهريور 1390

عید فطر

      سلام خانوم خوشگله مامانی خوبی نفسی؟ عیدت مبارک شکر پنیر، اول برات بگم که دیشب تا 11 بیدار بودی آخه علت داشت دیشب من و شما و جون جون ، مامان جون جون ، خاله نیکفام و پویا رفتیم فردگاه آخه دایی داشت میومد بعد از یکماه ، وایییییییییییییییییی دایی کلی برات اسباب بازی خریده البته به حساب مامانی !!!ناگفته نماند یکیشون رو خودش برات خریده گذاشته واسه تولدت بهت بده. دست دایی درد نکنه، و همه رو طفلک با هواپیما آورده بود چه بسته های بزرگی دهن هممون آب افتاده بود ببینیم چی توشونه تا رسیدیکم خونه دایی بسته ها رو باز کرد و چشممون به جمالشون روشن شد و کلی ذوق کردیم بعد ما با عمو رضا رفتیم خونه و تو از خستگی خوابت برد . امرو...
9 شهريور 1390

پایان ماه رمضون

عسلی سلام خوبی مامان جان؟ امروز آخرین روز ماه رمضونه و احتمال زیاد فردا عید، امسال تونستم یه ده روزی روزه بگیرم روزگار داره خیلی سریع میگذره چند لحظه پیش خاله انیس گفت که هفته دیگه ده ماهگی بچه ها تموم میشه وایییی خدای من چقدر زود گذشت بابا این چند روز پیش بود که بردیمتون بهداشت ، چقدر دارید ماشاالله زود بزرگ و رشید میشید باید بیشتر نگاهت کنم بیشتر لحظه هاتو به ذهن بسپارم شیرین کاریاتو باید توی قلب حکاکی کنم مبادا فراموش بشن ، دیروز هم طبق معمول کلی بازی کردی تا جون جون از سرکار میاد دیگه مامان فراموش میشه و  سرتو میندازی  پایین و به سرعت خودتو میرسونی بهش و همون لحظه با لباس باید بغلت کنه باهات بازی کنه ببردت کبوترها رو ببینی...
8 شهريور 1390

ستاره باران

سلام عشق من ، سلام گل بانو، سلام به تو که با حضورت زندگی مون ستاره بارون شده و آنقدر شیرینی که از وجودت کام همه شیرین شده و البته یه ضررهایی هم واست داره چون همه علاقمندن که لپتو بکشن، گازت بگیرن ، محکم بغلت کنن ( این یه کارو خودمم انجام میدم خوب چیکار  کنم هر چند مامان جون جون دعوام میکنه!! ) ، دیروز از اداره که برگشتم داشتی بازی میکردی و من بغلت کردم و وسایلتن رو جمع کردم که بریم خونه جون جون ما رو رسوند خونه تو کلی بازی کردی و البته هی غر میزدی و میگفتی بغلم کن ولی بالاخره ساعت 5 از خستگی خوابت برد منم از فرصت استفاده کردم خونه که انگار میدون جنگ بوده و همه چی توش پیدا میشد از اسباب بازی بگیر تا قابلمه و کفگیر و قوطی ر وغن ، پوی...
8 شهريور 1390

پارسال دوست امسال آشنا!!

وایییییییییییی سسسسسسلام عسسسسسسسسلی خوبی نفسسسم ؟ بالاخره این اینترنت وصل شد و بعد از 12 روز دار م برات پست میذارم چقدر دلم تانگ شده بود و داشتم بال بال میزدم دوباره میخواستم برم سراغ دفترچه خاطراتت و اونجا برات بنویسم که خدا رو شکر امروز که اومدم اداره دیدم اینرنت وصل شده کلی هممون ذوق کردیم!! تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده و تو روز به روز شیرین تر شدی و ما از دیدنت کیفور! اول برات بگم دیروز که از اداره برگشتم خاله و پویا اونجا بودن در نتیجه منم کمی موندم که بعد بریم خونه خاله نیکفام برات یه تلفن باحال برات خریده که همه جور صدایی ازش در میاد !! تو هم گوشیشو گرفتی دستت با قدرت میکوبیدی رو بدنه با این اوصاف فکر نکنم این تلفن بدبخت...
6 شهريور 1390

چکاوک مامانی

سلام جی جی خوبی؟ می بینم که هر روز شیطون تر از دیروز میشی دیگه زورم بهت نمیرسه ، نمیتونم بهت زور بگم و مثلاً به زور بخوابونمت .  دیروز از اداره که برگشتم سر پای مامان جون جون نشسته بودی و غر میزدی بغلت کردم و طبق درخواست اولیه آینه بازی کردیم اونم یه عالمه چون تا میاوردمت اینور که لباس عوض کنم فریادت به آسمون میرفت ، با وجود اینکه معلوم بود خسته ای و خوابت میاد ولی حاضر نبودی بخوابی تا ساعت 3:30 که خدا رو شکر خوابیدی تازه خوابوندمت که پویا خان تشریف آوردن و حالا تند و تند زنگ نزنه پس کی ، از پشت آیفون دعواش کردم،معلوم بودخیلی خسته ای چون با صدای زنگ بیدار نشدی عصری بهت سوپی دادم و بردمت حمامی اونجا یه عالمه آب بازی کردی وایی...
26 مرداد 1390

مخزن انرژی( بگو ماشاالله )!

    قند نباتم سلام خوبی عسلی ؟ دیروز از اداره که برگشتم خونه بین در اتاق نشسته بودی و داشتی بازی میکردی بغلت کردم و بوسیدمت بردمت تو آینه و بازی کردیم خواستم بذارمت زمین که هی گفتی اه اه اه یعنی نمیخوام دویاره بازی خلاصه یه قدری دیگه بازی کردیم و من دیگه خسته شدم ولی تو ول کن نیستی با یه چیز دیگه مشغولت کردم تا لباس عوض کنم باید بغلت کنم آنقدر پاهاتو یکی در میون تکون میدی تا مجبور شم بگیرمت دیروز داشتم فکر میکردم که جوجوی مامان مقادیری لوس شده ، رفتیم تو پذیرایی و اینبار گیر دادی که حتماً باید برم رو میز گذاشتمت رو میز هی دور میز دور خوردی منم به دنبالت برای اینکه نیفتی هر وقت اراده فرمودی هر جا بشینی دیگه کار نداشتی...
25 مرداد 1390