سسسسسلام شیپل خوبی عشقم ؟ تو جونی عسل، عرض کنم خدمتت مدتیه که درست و حسابی غذا نمیخوری و من کم کم داره کارم به جونو میرسه و احصاب محصاب ندارم ، هر چی برات درست میکنم در حد چند قاشق تمام چیزهایی رو که دوست داشتی دیگه نمیخوری و من واقعا درمانده شدم فکر کنم چشت کردن
حتما حتما هم دکترت چشت کرده
هی یبرش پیشش میگه آرشیدا وزنش الان باید آنقدر باشه تازه یه ماه قبل که بردمت خوب وزن گرفته بودی نمیدون چرا عین یو یو عمل میکنی تا یه خورده خوب وزن میگیری بعد به دلایل نامعلومی از غذا خوردن یفتی و هر چی من رشته ام پنبه میکنی
دارم افسردگی میگیرم احساس ضعف بهم دست داده آخه مگه من چه کوتاهی میکنم که تو اینجوری میکنی ؟ تازه اون روز دکتر گفت نه خوب وزن گرفته به جان خودم از فرداش از غذا خوردن افتادی اصلا من هر وقت میبرمت واسه چکاب هی یه اتفاقی بعدش میفته تا الان بالای هزار مرتبه خود رو لعنت کردم که هیچیت نبوده چرا بردمت دکتر!! دلم میخواد موهامو بکنم
هر روز بدتر غذا میخوری منم حسسسسسسسساسسسسسس روز یکشنبه عصر بردمت پیش دکتر دیگه چکت کرد خدا رو شکر مشکلی نداشتی ولی ولللللیییییی ( گریه از ته دلللللل ) وزنت کم شده بود یهو فشارم اود پایین و تنم یخ کرد با استرس به دکتر گفتم و اون البته ناراحت شد و واست شربت اشتها نوشت وقتی میخواستم داروهات رو بگیرم همینطور اشکم میومد پایین قبلا که میخواستم بهت غذا بدم سی دیت رو میذاشتم و تا مشغول بودی همه کاسه سوپت رو بهت َمیدادم و دلم غنج میرفت ولی الان دیگه اصلا کلاه سرت نمیره و روت رو بر میگردونی و اگه حتی واسه یه لحظه حس کنی دارم سرت کلاه میذارم که غذا بخوری میگی نه و سرت رو بر میگردونی بابا این آیکون گریه پس کجاست؟!!! ولی واقعا ناراحتم با حال زار و به امید خوردن لقمه ای غذا آوردمت خونه زهی خیال باطل بردمت رنگین کمان شاید گرسنه بشی و بخوری و اتفاقا ه اینجور شد ولی کلوچه خوردی نه غذا و جالبه که گرسنه ات هم هست ولی غذا نمیخوری( گرییییییهههه) اونجا با خانمی آشنا شدم که دخترش یکسال از جنابعالی بزرگتره و چند مرتبه ای هست که همدیگه رو میبینید و دیگه همو می شناسید منم با مامانش درد ودل کردم و بهش جریانو گفتم بهم گفت مگه آرشیدا چند سالشه؟ گفتم 18 ماه گفت معولا بچه های دوسال به بالا برای حس استقلال طلبیشون زیر بار حرف پدر و مادر نمیرن این زودتر شروع کرده ، و تعریف کرد که دخترش هیچ غذایی رو نمیخوره و وقتی بهش گفتم دکتر نبردیش گفت نهههههه چیزیش نیست
فقط شیر میخوره دخترش ،وای من که دارم دیوونه میشم! بعد قدری دیگه هم حرف زدیم روحیه اون خانوم باعث شد حالم بهتر بشه دیگه خسته شده بودی و بردمت خونه و خواستم بخوابونمت تازه یادت اومده قایم موشک بازی کنی و سی دی ببینی ولی خدا رو شکر چنان خسته بودی که خودت خوابت برد راستی خدا رو شکر تو مطب دکتر عمرا گریه نکردی بدلیل عدم وجود روپوش سفید فقط وقتی دکتر خواست دندونهات رو ببینه کمی گریه کردی که زود هم تموم شد ،
دوستهای جون جونیه خودم خواهشاً اگه راه حلی دارید واسم بهم بگید تا سر به بیابون نذاشتم چکنم چکنم؟
دیروز دوشنبه از اداره که برگشتم مامان جون جون گفت امروز دربست در اختیار خانوم بودم ، آخه صبح که بهش گفتم قضیه رو خیلی ناراحت شد و دیگه همه روز رو باهات گذرونده که کمی بهتر غذا بخوری قربونت برم مامانی که اینهمه مهربونی 

، و البته بد هم نبوده باز هم سوپت رو نخوردی تخم مرغت رو کامل نخوردی ای خدا ای خدا ، ولی بجاش کمی ماکارونی خوردی دیگه برات سوپ درست نمیکنم عمررررراااااا هی درست کنم بریزم تو سطل زباله این نشد که بشه اینطوری!!!
عصری که خوابیدی من به کارهام و کوکو درست کردم عصری برات گذاشتم و دیدم استقبال کردی داشتم ذوق مرگ میشدم ولی یه دونه رو هم کامل نخوردی ( گریهههه ) خلاصه رفتیم بیرون یه عالمه کار داشتم که بیشترشو انجام دادیم و تا به رنگین کمان رسیدیم بمیرم برات ذوق کردی ولی خوب دیروز نمیشد کار داشتم خونه که رسیدیم باز پروژه پله نوردیت شوع شد و من کشته شد از بس صدات کردم دیگه کلا همه رفت و آمدهامون دست همه ملت هست من اومدم داخل و درو باز گذاشتم بعد حس کردم کسی داره باهات حرف میزنه و بدو اومدم بیرون و دیدم که پریا درحالیکه علی بغلشه داره باهات حرف میزنه و تو وقتی منو دیدی بدو رفتی پایین و بعد هم تشریف بردین داخل و هر چی صدات کردم محل نذاشتی منم به خانم همسایه گفتم میرم بالا بعد اگه گریه کرد صدام کن گفت نه اگه گریه کنه نیاز به تماس نیست خودت متوجه میشی!!!!!!!!!! منم اومدم بالا شیر جوشوندم ماهی رو شستم و بسته بندی کردم و کارهامو انجام دادم لابلاش میومدم گوش ایستادم که ببینم صدات میاد دیدم نه تماس گرفتم گفت داره بازی میکنه انگار نه انگار اان رفته بالا بعد ده دقیقه صداتو شنیدم و بدو اومدم پایین تااااااازه فهمیده بودی مامان نیست پیش بینی همسایمون هم درست از آب دراود داخل که اومدی سریع لباست رو از تنت درآوردی و ذوق کردی! من لباست رو عوض کردم و بعد هم رفتیم خونه جون جون آخه تایم کاریمون شده 6:45 تا 2:45 و پنچ شنبه ها تعطیل به قول نایسل جون آق جونننننننن ، که من بتونم صبح زود برم سرکار و یه ساعت زودتر برگردم خونه . راستی به هویج میگی هبیچ ، گرمز: قرمز ، داومد: دراومد قرررررررربببببببببووووووننننننننننننننن مامایی گفتنت برم من الهههههههههههههههییییییییییییییییییییی میبوسمت هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار هزار بار هنوزم دلم خنک نشد. خونه جون جون هم کیفوری دیگه قایم وشک با جون جون و قربون صدقه مامان جون جون و خواب ساعت 12:30 .
خدایا هزار مرتبه شکرت بخاطر عروسکم کمک خوب غذا بخور من اعصابم بیاد سرجاش روانی نشم. مرسی خداجونم. بوس واسه خدا.
موضوع :
سلام به دختر گل خودم حال و احوالت خوبه ؟ قربونت برم که توی شیطنت روبروز پیشرفته تر میشی و همیشه آپدیتی!!! میدونم که از روز چهارشنبه خاطراتت رو ننوشتم ولی چهارشنبه و پنج شنبه رو فاکتور میگیرم چون روزهای خوبی نبودن و از روز جمعه شروع میکنم, روز جمعه در یک اقدام غافلگیرانه تا ساعت ده خوابیدی و ما هم همینطور!!!!!!!!!! من کمی زودتر بیدار شدم و تو آشپزخونه مشغول بودم که شما هم بیدار شدی و سرویس دهی روزانه منم شروع شد صبحانه بعد هم مشغول پخت ناهار , البته خدا مخترع دیگ زودپز رو خصوصاً این جدیدا رو بیامرزه!!!!! که خیال ما تا حدی راحت شده , طرفای ظهر بهت ناهار دادم و تو مشغول بازی بودی دیگه یادگرفتی که صندلیت رو بذاری زیر پات و و از شیشه کمدت آویزون بشی و بری توش وایسی و هر تو کمد هست دربیاری و بدی دستم و من ازت تشکر کنم!!! یا صندلیت رو میذاری زیر پات و چراغ خوابت رو خاموش و روشن میکنی بیچاره فکر نکنم خیلی عمرش به این دنیا باشه ! و یا اینکه از روی صندلی ناهار خوری میری بالا بعد روی میز ناهار خوری و بعد هم رو اپن وایییییییییییی سماور هم که اونجاست و کابینتها هم پایین و احتمال برخورد سرت بالبه تیزشون مهیا فکر کنم بزودی باید صندلی ناهار خوری رو بردارم ! خیلی هم جیغ میزنی و تا تقی به توقی میخوره جیغت به آسمونه, تو حرف زدن هم کلمات جدیدی میگی و وقتی به زبون خودت حرف میزنی باز میشه از توشون کلمه استخراج کرد!!!!! البته کلمه (گلاب به روتون!) جیش رو هم یاد گرفتی و هروقت که بیانش میکنی به دستشویی اشاره میکنی ولی هنوز نحوه اجراشو بلد نیستی!!!!! منم که با مشکل مواجه شدم نمیدونم قصریت رو کجا بذارم اگه بذارمش تو دستشویی که اونجا الوده است و جنابعالی هم باید به همه چی دست بزنی ببینی طبق اتانداردهای آرشیدا 9001 هست یا نه!!! تو حمام هم که بابا مخالفه من موندم بین دوتاتون و فعلاً پروژه معلقه!!! از غذاخوردنت اصلاً راضی نیستم و سر همین قضیه تو پیرم میکنی و خدا منو ببخشه غذا درست میکنم واسه سطل زباله دیگه هیچ حیله ای سرت کار ساز نیست و دستم رو خوندی عوضش هله هوله خور شدی نوک میزنی , یکم هندونه, ییه گاز سیب , یه قاشق بستنی , یه دونه پسته و... نه که همه رو پشت سرهم بخوری کلاً منظورم اینه که اینجوری میخوری دیروز برنج و خورش برات گذاشتم لب نزدی اونوقن آوردمت خونه بهت میخوام برنج بدم نمیخوری ولی شکمت قار و قور میکنه برات سیب زمینی سرخ کردم خوردی اونم نه کامل , اعصابم خرابه که خوب غذا نمیخوری نمیدونم چیکار کنم , برات نوبت دکتر گرفتم و از حالا هول ورم داشته میدونی که چرا؟! دیگه خودت رو باید بشناسی! دیروز عصری خواستم ببرمت حمامی همه چی رو هم آماده کردم و داشتیم آب بازی میکردیم تا گفتم سرت رو شامپو بزنم رفتی ایستادی دم در که بریم بیرون و اصرار که باید بریم باورتون میشه حموم نکرده اومد بیرون
بعدش دیگه کلی بتا هم بازیی کردیم کتاب خوندیم کتاب پاره کردی کمدت رو خالی کردی اسباب بازیها هم که دا رو شکر در اقصا نقاط خونه پراکنده به حد مکفی! طوری مشغول بودیم که گذر زمان رو نفهمیدیم و یهو نگاه کردم دیدم ساعت 11 هست و دیگه از من اصرار لالا و از شما انکار و تازه شیرت رو خوردی و رفتی نشستی سرجاکفشی منم باید یه لنگه پا بمونم کنارت و برای اینکه سرم کلاه بذاری که بمونم ( خرم کنی ) هی میگی مامان نانازی اپودیمت! این کلمه رو وقتی که میخوای علاقه و محبتت رو به کسی یا چیزی نشون بدی بکار میبری!!! منم دیگه خسته شدم و نشستم بهت میگم به پشت یخچال دست نزن نگام میکنی و دستت رو میکشی پشت یخچال چند مرتبه!!!آههههههههههه !!! از ته دل!!! بعد که دیدی نشستم اومدی پایین حالا مامایی به قول خودت! دراز کشیده و آرشیدا نشسته رو گردنش و هر از چند گاهی میپره بالا و پایین رو گردن!!! ای وای مامان این گردن اسب چوبیت که نیست رو پهلو و.... یهو یه فکری به ذهن مامایی میرسه آرشیدا برات سی دی بذارم ؟ اوهوم! و آرشیدا دوباره مشغول شیر خوردن و نی نی دیدن و هی شیشه رو درمیاره و برام توضیح میده نی نی تاب تاب! نی نی آب ! حالا دیگه سی دی داره تموم میشه و مامایی بغلت میکنه و تو راضی میشی بخوابی ساعت چنده؟ دوازده و نیم یکساعت و نیم پرسه خوابت طول کشید! خدا به فریاد فردا برسه که مامایی مبیخواد بره سرکار و تو میخوای بخوابی! مامان حال نداره و تا مدتی گیج میزنه.
قربونت برم خدا فرشته خوب و مهربونی دارم و خوب شیطونه دیگه چیکارش کنم خودت هواشو داشته باش مرسی.
موضوع :
سلام به همه مامان و باباهای مهربون و دلسوز نی نی وبلاگی ، امروز با یه دنیا خواهش اومدم سراغتون ، چند روز پیش تو یکی از وبهای آنلاین شده به وب مادر دلشکسته ای برخوردم که چهار ساله جگرگوشه اش رو ندیده چهار ساله که نبوئیدتش ، نبوسیدتش ، ما هممون مادر و پدریم و اگه برای یه روز نه یه ساعت و حتی یه دقیقه پاره تنمون کنار مون نباشه طاقت نمیاریم و حتی تصورش هم مشکله که نتونیم جگر گوشه مون رو برای چهار سال و تا مدت نامعلوم نبینیم ولی مادر رامتین چهارساله پسر دلبندش رو ندیده بردنش خارج از کشور و اونقدر از ش دوره که نمیتونه به این راحتی بهش برسه ،از همتون خواهش میکنم که برای این مادر افسرده دعا کنید ، دعا کنید که به جگر گوشه اش برسه بغلش کنه ، ببوسدش دعا کنید براش که خیلی به دعای همه نیاز داره و اگه از بین شما کسی هست که یه وکیل خوب و کار کشته رو سراغ داره اطلاع بده خواهش میکنم هر کمکی از دستتون بر میاد کوتاهی نکنید ،با اون قلبهای پاکتون براش دعا کنید.بخدا خیلی دلشکته است.
آدرس وب مادر رامتین این هست:
http://ramtinjahangirloo.niniweblog.com بهش سر بزنید و دلداریش بدید.
خدایا تو جای حق نشستی و بالاتر و برتر تو تو این هستی نیست خدایا ما که بندگان توأیم خیلی وقتها از ما کاری بر نمیاد ولی از تو چرا چون معبود مایی به تمام مقدسات عالم قسمت میدم که هیچ پدر و مادری رو از جگر گوشه اش جدا نکنی و این مادر نازنین رو هر چه زودتر به رامتین عزیزش بروسون .ممنون خدا جون ممنون. آمییییییییییییییییییییین.
موضوع :
سلام به دختر نمونه خودم خوفی مامان؟ گل باقالی دیروز رفتم اداره و مشغول بودیم تا ظهر دیشب تبت کمی شدید شد و بدنت داغ شده بود ولی دمدمای صبح دیگه خوب بودی وقتی اومدم دنبالت مامان جون جون گفت ه کمی تب داری و پات هم درد میکنه تازگیها وقتی میام دنبالت از هرجای خونه که باشی خودت رو بدو بدو میرسونی و منم دستهامو باز میکنم خودت رو میندازی تو بغلم و یه عالکمه بوسسسسسسسس چه کیفی داره عشق من خونه که رسیدیم از دم در میگی بابا بابا بابا بابا بابا بابا تا برسی بهش و بابا بغلت کنه و وادارش کنی هر چی رو که تو میخوای انجام بده و البته خدا رو شکر نمیذاری تنبلی کنه چون زود دستش رو میخونی و آنقدر داد و فریاد میکنی که حرفت رو به کرسی بنشونی خوب راست میگه دخترم دیگه از صبح ندیدت حالا که اومده خونه جنابعالی یا من و تو نگاه میکنی یا نشنال جغرافی چه گرفتاری شدیم هان یا میخوای پل واسمون بسازی خوشم میاد شکر پنیرم خوب بلده از حقش دفاع کنه و خلاصه کلی بازی و بعد هم من پیش خودم میخوام بهت کلک بزنم و بهت میگم بریم تاب آخه وقتی تابت میدم از خستگی خوابت میبره و این بهترین وسیله است واسه من غافل از اینکه بانوی من دستم رو خونده و وقتی بهش میگم تاب میگه باشه میریم کمی تاب میخوریم بعد که حس میکنه ممکنه خوابش ببره از رو تاب میاد پایین و میره پی بازی ای وای خدا پس من چطوری سرت کلاه بذارم !! بهرحال خوابت برد و منم با موبایل میرم به دوستای نی نی وبلاگیم سر بزنم البته تا جایی که خوابم نبره میگم شما داروی ترک اعتیاد وبی سراغ ندارین ما که داداش بدجوری گرفتار شدیم!! عصر که بیدار شدی بعد از انجام کارهام با دردسر چون حضرت والا نمیتونی منو پیش ظرفشویی ببینی رفتیم بیرذون با مامان جون جون و چه خاک خفنی هم بود اگه میدونستم خاکه بیرون نمیاوردمت بعد هم رفتیم سوپر مارکت و ازبس اونجا من صدات کردم و گفتم نکن دست نزن بیا پیش من اینا اخه اینا مواد شوینده اسشت نه یه دونه کاکا کافیه!! گیج شدم و نتیجه این شد که وقتی خواستم ماشین رو از تو پارک در بیارم زدم به موتور پارک شده واقعا ندیده بودمش خوب اونم اشتباه کرده بود دقیقا چسبیده به عقب ماشین پارک کرده بود ، یه آقایی هم که اونجا بود اومد گفت نگران نباشید چیزی نشد البته من بیشتر نگران ماشین خودم بودم 
آخه میدونستم که موتوره چیزیش نشده ولی ماشینم خش برنداشته آیا؟! ما هم دیگه پیاده نشدیم و گازش رو گرفتیم و رفتیم به من چه اون آقاهه گفت!!!!!!! خونه که رسیدیم حالی به هولم نمونده بود و با خواهش و التماس و دعوا خوابوندمت و اول کمی دوپینگ کردم بعد هم یه لنگه پا تو آشپزخونه تا دو هنوز داشتم فکر میکردم که برم به وبم سری بزنم که بیدار شدی و بعد از سرکشی تازه میخواستم بخوابم که دوباره بیدار شدی و این بیدار شدنها نیم ساعتی یه بار اتفاق افتاد تا ساعت شش و نیم و تازه اونوقت خوابیدی و منم خوابم برد.
ای خدای مهربان من به ما بنده هات کمک کن که دل پاکی داشته باشیم و صادقانه در کنار هم باشیم از اعتماد هم سوءاستفاده نکنیم و فقط به فکر خودمون و موقعیت خودمون نباشیم به فکر نیازمندان باشیم و منظورم نیازمند نه فقط آن نیازمندی است که برای سکه ای درمانده است که نیازهای بشر متفاوتند و در هر موقعیتی یه جورند ، خدایا بهمون قلبهای پاک بده که درش محبت جاری باشه و رودخونه پرخروشش هرگز از حرکت نمونه و بر خلاف سیلاب زمینی که ویران کننده است و منفی ای کاش که این رودخانه بخروشد سیلاب شود و سر راهش همه را در آغوش نوازش گیرد آخ که چه زیبا می شود دنیایی با چنین مردمانی ، خدایا مایی که برای فرزندانمان می نویسم عاشقشون هستیم و میخوایم براشون بهترین چیزها رو فراهم کنیم کمکمون کن اول از همه این گلهای زیبا و خوشبو را درست تربیت کنیم که چه سخت است خدایا یاریمان کن.چه وظیف سنگینی که هر چه زمان میگذرد من به این مسئولیت سنگین بیش از پیش پی میبرم با این بچه های تیزهوش این دوره و زمانه.خدایا تویی پروردگارم دوستت دارم.
موضوع :
سلام به قند عسلم خوبی گل بانو ؟ مامان آخه من چی بهت بگم یکم ذبا ما راه بیا نفس ! آخه این رسمشه ! چی ، چی شده ؟! الان واست میگم:
جونم برات بگه که دیروز بسلامتی و میمنت بنده مرخصی گرفتم و با آقای پدر و خانوم دختر تشریف بردیم بهداشت تا اینجای قضیه همه چی آرومه! داخل که رفتیم تو با بابایی خرامان خرمان نزول اجلال فرمودین و من از بس که نگران بودم هولکی رفتم تو ببینم اوضاع چطوره؟ چرا نگران بودم تا آخرش بخون میفهمی!حال و احوالی با خانمها کردم و اومدم سری هم به شما زدم تا نوبتمون بشه اونجا ما رو میشناسن به دو دلیل اولا اینکه تو خیلی گلی و خیلی دوست دارن و دوم اینکه خاله خان باجی بنده اونجا کار میکنه ، القصه نوبتمون شد و قرار شد که اول قد و وزنت رو بگیریم و بعد واکسن، اما اما ای وای از اون لحظه ای که تو اومدی تو اتاق و خانمهای روپوش سفید رو دیدی تازه دوزاریت افتاد که کجا پا گذاشتی شروع کردی به گریه و داد و فریاد و نتیجه مهرت این شد که نه قد نه وزن و نه دور سرت رو نتونستیم بگیریم و دیگه خود خانومه گفت بیا واکسنش رو بزنیم ببرش چون اینجا آلوده است و چند تا آبله مرغونی داشتیم !!! همون لحظه خاله هم اومد و چاق سلامتی کردیم و من بغلت کردم و محکم گرفتمت بابایی و خاله هم پاهات رو محکم چسبیدن با این وجود با تمام قدرتت پاتو تکون میدادی و البته با تمام توانت گریه میکردی دلم کباب شد شدید تا اون یکی رو تو دستت زدن و قطره رو هم خوردی نصف عمرم رفت ، حالا فهمیدی چرا نگرانم بودم ؟ حالا فهمیدی چی شده؟ البته الان دیگه ما رو به سه دلیل میشناسن !!!بعد دیگه آروم شدی و یه خانومی هم بهت شکلات داد از بس حواسم پی تو بود کارتت رو تو بهداشت جا گذاشتم که البته خاله نازم زحمت کشید و آوردش و بهمون داد داشتیم میرفتیم خونه که از جلو رنگین کمان رد شدیم و بابایی گفت میخوای بری رنگین کمان و تو هم دیگه کی جلودارت میتونه باشه رفتیم و یه ساعتی هم بازی کردی مامان جون جون هم تماس گرفت و از حالت با خبر شد پیاده برگشتیم خونه تو راه خاله و پویا رو دیدیم از دور هر دوتون ذوق زده شدین و وقتی رفتن تو کلی گریه کردی خونه که رسیدیم تلاشم واسه غذا دادن به تو خیلی به ثمر ننشست ولی بدک هم نبود ناهار رو آماده کردم ناهار خوردیم و من مثل یه ماشین ظرفشویی خوب انبوه ظرفها رو تند تند شستم آخه تو کم کم داشتی نق میزدی و کمی هم تب داشتی عصر که بیدار شدی رفتیم خونه جون جون اونجا هم کلی بازی کردی و یهو رعد و برق و بارون شروع شد درست لحظه ای که میخواستیم بریم خونه خداروشکر با ماشین اومده بودم نمیدونم چرا از خیس شدن بدت میاد و گریه میکنی با وجود اینکه بشدت عشق آبی، خونه که رسیدیم بهت شیر دادم و خوابیدی منم کارهامو کردم و گفتم حالا که زود خوابیدی برم تو نت که خدا رو شکر اشتراکمون تموم شده بود لالا فرمودم چه لالایی نیم ساعتی یه بار بیدارم کردی و این قضیه تا دو ادامه داشت ، آهان حالا فهمیدم نیست من هر شب دو و نیم سه میخوابم و دیشب 12 خوابیدم پیش خودت گفتی چرا مامان امشب اینجوریه خواستی منو به ساعت خوابم برسونی !!!!!!! ای شیطون!!
خدا جونم تو که مهربونترینی کمی هم هوای ما رو داشته باش صواب داره کمی هم از عدالت و شانس و انصافت به ما هم برسون!!! این گل ختری هم که فرشته خودته پس خیلی مراقبش باش و بهترینها رو براش رقم بزن.مرسی خدا جونم.
موضوع :
سلامممممم سلام به همه مامانهای مهربون نی نی وبلاگی و غیر وبلاگی روز همتون مبارک الهی که سالیان سال عمر با عزت داشته باشین و سایه تون بالا سر بچه هاتون باشه که مطمئنم شما همه زندگی این فرشته ها هستید و یه تبریک ویژه به بهترین مامان دنیا مامان مهربون خودم که صادقانه و صمیمانه همیشه همراهم بود و تا همیشه به بودنش و همراهیش نیاز دارم مامان گلم الهی قربونت برم من روزت مبارک سالیان سال در کمال تندرستی و با عزت و خوشی زندگی کنی آمین.
عرض کنم به شکر پنیر خودم که روز پنج شنبه بعد از اداره اومدم دنبالت و بعد از دل و قلوه دادنهای معمول رفتیم خونه کمی با هم بازی کردیم و شما لالا فرمودین. البته منم فرمودم!!! عصر هم که بابا اومد با هم مشغول شدید و طبق فرمایشت اجازه حمام رفتن نداشت و باید فقط میگفت آرشیدا کجایی و تو هم ذوق زده بر ای هزارمین بار پشت پرده اتاقت قایم بشی و من که میدونم این پرده توسط انگشتان مبارکت بالاخره از جا کنده میشه اون روز درست و حسابی غذا نخوردی و تو همچین مواقعی من خیلی ناراحت میشم و کلافه ام مدتیه درست غذا نمیخوری و هر ترفندی به کار میبرم فقط واسه یه باره و دیگه جواب نمیده انگار حنام دیگه پیشت رنگی نداره شب هم که قربونت برم دیر خوابیدی و دقیقا ساعتی یه بار بیدار شدی و به نظرم من نخوابم بهتره نظر شما چیه؟
روز جمعه هم ساعت نه بیدار شدی و هنوز چشماتو باز نکرده دستتو گرفتی رو چشمات که یعنی بگو آرشیدا کجاست و بعد هم رفتی پشت پرده قایم شدی بابا پدرت خوب مادرت خوب بذار چشمامون رو باز کنیم بعدددددددددد خلاصه اول با هم بازی کردیم و من خیلی اتفاقی به طرف بابا هدایتت کردم
که هنوز خواب بود !!!! و خوب تو هم وظیفه تو به نحو احسن انجام دادی
منم صبحانه رو آماده کردم و همزمان تدارک ناهار رو هم میدیدم تازگیها به موندن من تو آشپزخونه بشدت حساس شدی و تا میرم ظرفی بشورم یا کاری انجام بدم بدو میای دنبالم و اونقدر نق میزنی و میگی بغل بغل و دستات رو باز میکنی که من تسلیم بشم و بعد هم امر میفرمائید چهار دست و پا بیا دنبالم بگرد و خوب کلی با هم بازی کردیم و بابا هم لطف فرمودن سرشون تو موبایل مشغول طراحی یه پل منحصر به فرد بودن که نمیدونم کجا قراره ساخته بشه!!!!!! و توجهی به تو نداشت طرفاتی ظهر کمی ازت دور شدم و برنج رو دم کردم و بهت ناهار دادم طرفای دو و نیم دیگه همش نق میزدی و بهانه میگرفتی و کاملا پیدا بود که تو نخ لالایی اما وقتی میخواستم بخوابونمت نمیذاشتی ما هم ناهار خوردیم و وقتی دیدم دیگه کار داره بالا میگیره کمی باهات جدی شدم و تو هم سریع خوابت برد تو این فاصله انبوه لباسها رو اتو زدم که البته 99/99 درصدشون مال بابا بود و تا خواستم کمی استراحت کنم بیدار شدی و بغللللل بابایی خواست بره بیرون تو هم اومدی واسم دست تکون دادی که منم از خدا خواسته بای بایت کردم و دراز کشیدم و بابا مجبور شد تو رو با خودش ببره و رفتین شیر خریدین برگشتنی تو راضی به داخل اومدن نشدی و منم مجبور شدم لباس بپوشم و همراهتون بیام و ببریمت شهر رنگین کمان که متاسفانه بسته بود در نتیجه بابا مارو دم در خونه پیاده کرد دلم برات سوخت آخه خیلی ذوق زده شدی وقتی فهمیدی میخوای بری پارک در نتیجه پیاده رفتیم خونه جون جون که البته هیشکی نبود جون جون بیرون بود و مامان جون جون هم تو حیاط مشغول بود و خاله هم همینطور کمی موندیم و تو بازی کردی با سه چرخه دوری بهت دادم و برش گردوندیم خونه جون جون آخه اگه میبردم خونه فردا صبح گیر میدادی که باید با سه چرخه بریم و دیرتر از دیرم میشد !! موقع برگشت یهو یه باد و خاک شدیدی شروع شد و امون نداد همون یه خیابون رو طی کنیم و بریم خونه و تو هم سرتو گذاشته بودی رو شو نه ام و جیغ میکشیدی خونه که رسیدیم شربت خوردیم و بهت غذا دادم به زور و بعد هم بابا اومد و رفتی پیشش و باهات بازی کرد و تو بهش میگفتی بگو جی جی کجاست بعد جی جی رو تو کلبه ات قایم میکردی و دستت رو میزدی رو دستت و میگفتنی نچ نچ نچ و صورتت رو با دستهات میگرفتی و بعد خودت از تو کلبه میاوردیش و مینداختیش وسط اتاق و میگفتی اههههههههههههه اینه منم خنده ام گرفته بود به بازیتون و ازت فیلم گرفتم و تماشات کردم دیگه موقع خواب بود و تو طبق معمول خواستی ادا در بیاری و من هم که بشدت خسته بودم در نتیجه بابا بغلت کرد و خوابوندت و منم غشششششششششششششش کردم.
روز شنبه هم که الان دیگه دیروز میشه ساعت هشت و نیم بیدار شدی و رسوندمت خونه جون جون و خودم اداره که هیشکی نبود بجز من و خاله انیس کلی حرف زدیم و تصمیم گرفتیم بریم واسه مامانامون خرید کنیم یکی از همکارها اومد و ما هم رفتیم خرید و سکه خریدیم و برگشتیم اداره ٰ بعد از اداره اومدم دنبالت و اومدیم خونه کمی بازی کردی و بعد خوابت برد راستی صبح هم که لطف فرمودی ساعت چهار صبح بیدار شدی و تا ساعت شش هرکاری کردم خوابت نبرد پوشکت رو عوض کردم شیر خوردی و... تو بغلم خواب میذاشتمت زمین بیدار میشدی دیگه کلافه شده بودم تا اینکه بالاخره ساعت شش خوابیدی، عصر ساعت هفت بیدار شدی منم کارهاتو انجام دادم و رفتیم بیرون اول رفتیم پیتزا خریدیم آخه هیشکی به من نگفت روزت مبارک البته بجز دوستهای عزیزم و کادو هم خبری نبود منم خودمو دعوت کردم پیتزا و یه دسته گل هم خریدم و رفتیم خونه جون جون گل و سکه رو تقدیم مامانم کردم و پیتزا هم خوردیم به افتخار خودم و بعد هم برگشتیم خونه که البته تا من برم پول شارژ واحد یک رو بدم تو هم سرت رو انداختی پایین و تشریف بردی تو و هر چی صدات زدم نیومدی و نشستی پیش نی نیشون و بزور بردمت بالا و تا بخوابی یه ربع به یک شد شبت بخیر عسلی.
خدایا می بینی چه دختریه هواشو داشته باش. مرسییییییییییییییییییییی
موضوع :
سلام ای فرشته مهربونی ، یگانه دختر عزیزم ، همه قلب و روح و عمر و جانم ، سلام به تو حضورت امید فردای من است ، سلام به تو که هر آنچه دارم از آن توست قلبم ، روحم و جانم و سلام به تو که عشق اول و آخرم هستی و معنای زندگیم عروسکم ، دخترکم ، به قلب پاکت سوگند که تا این لحظه عمر هیچ کس را به اندازه تو دوست نداشته ام و زندگیم با تو معنا گرفته و بی تو میمیرم ، سلام به تو سلام به دختر عزیزم نفسم هجده ماهگیت مبارک ، درست هجده ماه است که رنگ شادی به زندگیمان بخشیده ای ، درست هجده ماه است که نه فقط من که خانواده ای را اسیر قلب پاکت کرده ای و شده ای همه عشقمون تو که با رفتارت ، شیرین زبونیت ، لبخند سحر اتنگیزت همه رو اسیر کرده ای .
امیدم هر ماهی که سپری میشه و تو بزرگتر میشی من خرسند از دیدن پیشرفتهای تو ولی نگران از اینکه بتونم آنچنان که شایسته توست تو رو تربیت کنم و چه وظیفه سنگینی است خدایا ، نگران از اینکه مبادا نادانسته کوتاهی کنم و ... خدایا تو از زوایای قلب من آگاهی و بر تو پوشیده نیست یاریم کن خدا یاریم کن بهترینها را برای فرشته ام ترتیب دهم خدایا بهترینها را .
عشق من هجده ماهگیت مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک
روز سه شنبه بعد از اداره اومدم دنبالت و رفتیم خونه البته اول کمی دورت دادم و رودخانه رو بهت نشون میدم چون آب رو خیلی دوست داری چون روحت مثل آب پاک و زلاله ، ولی وقتی خواستم برت گردونم داد و فریاد کردی و با کلی وعده و وعید راضی شدی که سوار ماشین بشی عصر کارهامو زودتر انجام دادم و رفتیم رنگین کمان و اونجا کلی بازی کردی عسلم دیگه به راحتی از پارک بادی بالا میری از اونجا تا خونه رو با هم پیاده برگشتیم چه لذتی داره دست دخترت رو بگیری و آهسته و قدم زنان بیای سر راه خرید کنی چه حالی داره ، چه لذتی خدایا شکرت بخاطر این حس مادری و من یک مادرم. چه کلمه مقدسی ، خوش بحالمون خوش بحال هممون که مادریم و امیدوارم اونایی که دارن مادر میشن نی نیشون سالم بیاد تو بغلشون و اونایی که ندارن خدا بهشون بده تا لذتشو بچشن آمین. خونه که رسیدیم گفتم دیگه خسته ای ولی تو شیطون بلا تا خوابت برد کلی جیغ و داد راه انداختی و بعد هم لالا فرمودین.
چهارشنبه: دیروز اومدم دنبالت و برگشتیم خونه البته نی نی ات رو هم آوردی و محکم بغلش کردی جون جون هم واست یه دسته کلید آماده کرده بود که دیگه به کلیدهای من گیر ندی آخه چند دفعه تا مرز ناپدید شدن رفته بودن خونه که رسیدیم کمی با هم بازی کردیم و طبق معمول تاااااااااااااااب تابببببببب عبابیییییییی تا اینکه رو تاب در حالیکه طبق قانون گل دختری جوجو تو بغل خودش و بع بعی تو بغل من و گاهی نی نی هم ، خوابت میبره و وقتی میخوام آهسته جابجات کنم اولش اعتراض میکنی ولی بعد خوابت میبره و مثل فرشته های آسمونی میخوابی ، عصر که بیدار شدی دلت خواست که فقط با تو بازی کنم همون موقع دختر همسایه پایینی اومد و گفت که مامانم میخواد بیاد پیشتون و منم گفتم بفرمائید بنده خدا تا اومد بشینه بابا اومد و اونم بلند شد و گفت یه روز دیگه میام ولی دخترش چند دقیقه ای موند و با شما بازی کرد ، دیشب شب خوبی برای من نبود و من با وجود همه تلاشم برای آرامش تو نمیدونم که راه درستی رو انتخاب کردم یا نه و دلم لرزید از طوفانهای ناگهانی زندگیم که مبادا قلب کوچیکت رو بلرزونه و روی روح و جانت رد پاش باقی بمونه و این همون چیزیه که من همه توانم رو بکار گرفتم که اتفاق نیفته ولی انگار همه چیز فقط به من بستگی نداره و تلاش من به تنهایی کافی نیست و دستهایی بالاتر هستند که اساس آرامش یه زندگی رو بهم میریزن دلم خیلی شکست خیلی ، نه بخاطر خودم بلکه به این دلیل که حس کردم اشتباه کردم و نگران روح پاک و زلالت شدم ، هرچند که دیشب رفتارم با خدا خوب نبود ولی اینجا ازت میخوام که نذاری حتی یه لحظه دل دخترم به ناراحتی و نگرانی بلرزه و خاطرش برای یه لحظه آزرده بشه و..... بقیه چیزهایی که نمینویسم ولی توی قلبم هست و تو ازشون آگاهی خدایا اگه من بنده خوبی برات نیستم ولی فرشته آسمونیم رو برای هزارمین بار و تا ابد به تو می سپارم که حسابی هواشو داشته باشی و نذاری لحظه ای غم و نگرانی به چهره اش بیاد خدایا التماست میکنم نذار به ....... موقع خواب همه چراغها رو خاموش کردم که لالاکنی ولی انگار تازه سمفونی تو آغاز میشه میلت میکشه که آواز بخونی و تمرین حرف زدن بگی و حروف مختلف و بهم بچسبونی و کلمات بامزه درست کنی و هربار که بوسیدمت دستهای قشنگت رو روی صورتم کشیدی و با نگاه مهربونت بهم چشم دختی و گفتی نا نا ( نازی نازی ) و بوسم کردی و تو چه مرهم خوبی هستی روی زخمهای دلم و چه شیرینه که دخترت توی صورتت لبخند بزنه و نازت کنه و ببوسدت خدایا شکرررررررررررررررررررررررررررررتتتتتتتتتت و منو بخاطر ناسپاسیهایم ببخش خودت از همه چی آگاهی .
موضوع :
سلام به عروسک طلایی خودم که از گل بهتری و عطر گلهای محمدی رو داری ، اومدم تا واست بنویسم از حال و بال این دو سه روزه ، روز یکشنبه از اداره که برگشتم اومدم دنبالت و بعد از مراسمات خداحافظی معمول تشریف بردیم منزل و قدری بازی و شیطنت تا اینکه طرفای چهار خوابید و من تونستم برم ناهار بخورم ، هر کاری کردم علیرغم خستگی خوابم نمیبرد منم گفتم بهترین فرصته تا کارهای خونه رو که سروصدایی نداره انجام بدم و مشغول شستشو شدم وسطاش بیدار شدی و همزمان بابایی هم رسید و منم گذاشتمت پیشش و رفتم سراغ کارهام بابایی میخواست بره پشت بوم که شما رو هم برد من از این فرصت طلایی برای تمیز کردن گاز استفاده کردم بعد بهت شام دادم و دوباره بابایی خواست بره بیرون که تو رو هم برد همزمان داشتی سی دی محبوبت رو می دیدی و چنان غرق تماشا بودی که هر چبی گفتم بابایی رفت آرشیدا داره میره انگار نه انگار بابایی هم تصمیم گرفت که بره همون لحظه یواش گفتی بابایی گفتمت بابایی که میخواست ببردت ولی تو نرفتی بابایی دوباره اومد و منم تلویزیون رو خاموش کردم و اینجوری رفتین بیرون و منم داشتم ناهار فردا رو آماده می کردم طرفای نه بابایی اومد که آرشیدا ببریم شهر رنگین کمان منم آماده شدم و رفتیم اونجا دوستت دیانا هم بود که نسبت به دفعات قبلی فوق العاده شیطون شده بود و از پارک بادی بالا میرفت و از لبه اش آویزونش میشد و مامان بیچاره اش داشت قبض روح میشد با کلک راضیش کرد که بیاد پایین و سریع بغلش کرد و خداحافظی و رفتن ، اون روز برای اولین شما هم تونستی از اون ارتفاع پارک بادی بالا بری و سر بخوری بیای پایین به نظر می رسید کمی ترسیدی و من گفتم دیگه نمیری ولی بعد از چرخ خوردن تو بازیهای دیگه دوباره و سه باره هم رفتی و کیف کردی منم ذوق زده شدم کم کم خسته شدی با بابایی تماس گرفتم که بیاد دنبالمون و تو اون فاصله رفتیم سوپر و خرید کردیم و بعدش هم خونه تو ماشین خواب بودی هان رسیدیم خونه انگار نه انگار و با کلی تلاش ساعت دوازده خوابیدی تو تاریکی حس کردم چیزی دستته و صدا میداد و داشتی میذاشتی دهنت با دقت نگاه کردی ای وای چشمای این جی ججی بیچاره رو کنده بودی و که البته دکمه بودن و داشتی میذاشتی دهنت سریع ازت گرفتم خدا رحم کرد خدایا همیشه مواظب دخترم باش ، اون شب من خیلی کار داشتم و تا دو و نیم بیدار بودم از عصر که مشغول بودم و تا پارک و بعدش من همش سرپا بودم حس کردم فشارم اومده پایین و سرم گیج میره توان هیچ کاری رو نداشتم بزور خودمو رسوندم دم یخچال و خرما خوردم که کمی حالم بهتر بشه و تازه لباس بابایی رو اطو زدم و تا بخوابم سه شد و شما هم که قربونت برم سر تایم بیداری و خلاصه خواب درست و حسابی ندارم سرما هم خوردم که دیگه نور علی نور.
روز دوشنبه : خاله انیس مرخصی بود و باید جوجوها رو میبرد واسه پایش و واکسن منم کلی کار داشتم که باید تا آخر وقت انجام میدادم وقتی پشت فرمون نشستم پاهام میلرزیدن و درست نمیتونستم تمرکز کنم تو رانندگی و سعی میکردم با احتیاط بیشتری برم رفتم درمانگاه فشارم 8 بود ولی به دکتر گفتم برام سرم ننویسین چون باید برم دنبال دخترم عوضش دو تا آمپول توپ میل فرمودم اومدم دنبالت و رفتیم خونه کلی سر کلیدهای خونه جیغ و داد راه انداختی و اعلام حضور کردی منم یه قفل و چند تا کلید دادم دستت که آروم بشی و بعد کلی تاب تاببببب خوابیدی منم ناهار خودم و بیهوش شدم خونه بهم ریخته و یه عالمه ظرف نشسته نتیجه بدحالی شب قبل تا عصر اون روز بود و تا میخواستم برم تو آشپزخونه میومدی طرفم که بغلم کن همون موقع خانوم همسایمون اومد پیشمون و من بخاطر اوضاع نابسامان عذرخواهی کردم و خلاصه کلی حرف زدیم و شما هم وقتی میدیدی خیلی گرم صحبت هستیم سریع جیغ میزدی یعنی با من حرف بزنید و خلاصه پارازیت زیاد دادی داشتم بهت شام میدادم البته به تو و نی نی و بع بعی و جی جی و خرگوشی تو هم کمک میکردی و قاشقت رو عین بیل میگرفتی دستت و میزدی تو سوپ و میدادی بخورن و تو این مسیر فرش دیدنی شده بود منم هیچ نگفتم تا غذات رو بخوری همون موقع بابایی اومد و از دیدن خونه وحشت زده شد خوب بابایی باید قدر مامانی رو بدونه که هروقت اومده خونه مرتب و همه چی سرجاش و تمیز اینا بعضی وقتها لازمه!!!! ، مشغول بابایی شدی و منم رفتم سراغ کارهام و تازه انبوه ظرفها رو شسته بودم که بابایی گفت خاله ام میخوان بیان خدا خیر بده خاله رو چون باعث شد تو و بابایی کمک کنید و اسباب بازیها رو جمع کنید و اتاقت مرتب شد و منم گردگیری و جارو طلسمشو شکوندم و بقیه قضایا و تو این فاصله ناهار فردا رو هم آماده کردم وقتی اومدن رفتی رو اسبت نشستی اولش که باهات حرف میزدن اعتراض میکردی!!!!!! ولی بعد رابط ات با همشون خوب شد حتی عمو که اول اصلا نگاهش نمیکردی بعد رفتی نشستی جفتش و بهت پسته داد شب خوبی بود تو این حین پوشکت رو و لباسهات رو عوض کردم و لباس مورد علاقه ات رو پوشیدی و کلی ذوق کردی و وقتی عمو بهت گفت لباست چه رنگیه گفتی آبی و کاملا درست بود الهی مامان فدات بشه نفسسسسسسسسس همون موقع دختر گلم تصمیم گرفت لیوان شربت رو به تقلید از ما با زیر لیوانی جابجا کنه و خوب نتیجه معلومه دیگه ریخت روی لباست و موکت هم فیض برد البته فرش و موکت از بس مواد مختلف روشون ریخته شده دیگه تعجب نمیکنن و براشون عادی شده یهو خاله گفت یه کهنه بیار بنداز روش و تمیزش کنیم و من با خونسردی کامل گفتم تو فکر نباش خاله عادیه !!!!!!!!! و کهنه ای انداختم روش خاله گفت دیدم عکس العملی نشون ندادی!!!!!! ساعت دوازده مهمونها رفتن و من دوباره لباسهات رو عوض کردم خدا پدر و مادر مخترع کهنه شور و لباسشویی رو بیامرزه نور به قبرش بباره !!! تاریکی مطلق جهت لالا تو تاریکی هی رفتی تو اتاق دوئیدی تو آشپزخونه به یخچال تکیه دادی دوباره تو اتاق ایندفعه با جی جی عروسک محبوبت برگشتی و تو این فاصله بابایی رفت تو اتاق و اومدی منو صدا کردی منم بغلت کردم و ساعت یک بالاخره خوابیدی دیگه خوابیدن تو رنج نه و ده واسم آرزو شده مامان تو سالم و شاداب و سرحال باش بقیه قضایا حاشیه ان .
دوستت دارم عزیز دلم به اندازه ای که نمیدونم تهش کجاست و چقدره خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییی
میبوسمت گلم 









و.... این بوسه ها ادامه دارد!
خداجونم این فرشته های آسمونی همشون عطر بهشتی دارن و قلبهاشون پاک و نورانیه خودت در پناه خودت حفظشون کن و نگهدار و مراقبشون باش ممنون خدا جونم.
دوستت دارم خدا جونم.
موضوع :
سلام دخمل خانوم شیطون ، دیروز صبح تا چشماتو باز کردی چشمت افتاد به تابت و گفتی تاب تاب سوارت کردم و بعد از قدری تاب دادن گفتم که میخوایم بریم راضی نمیشدی خلاصه با کلی حرف و قول از تاب اومدی پایین و حاضرت کردم ،در خونه رو که قفل کردم بهانه گرفتی که درو بازکن باز کردم و به سه چرخه ات اشاره کردی ک یعنی با این میخوام برم وای خداجونم داره دیرم میشه ولی دلم نیومد سوارت کردم و مسیر خونه تا خونه جون جون که خدا روشکر یه خیابون بیشتر نیست رو با سه چرخه بردمت خدا رحم کرده که فقط یه خیابونه! دایی از تهران اومده بود با زندایی، اومد استقبالت و بغلت کرد منم فرار و دو چون باید برگردم خونه و ماشین رو بردارم خلاصه با کلی تأخیر رسیدم اداره ، ظهر که اومدم دنبالت خواستم کمی بمونم کیفمو گذاشتم زمین و اعتراض میکردی که چرا کیفت رو گذاشتی بیا بریم اه خوب مامان شاید من بخوام کمی بمونم واااااا !! تو این فاصله همه دراور دایی و کشوهاش رو بهم زدی وکلی هم ذوق زده شده بودی که کسی کاری بهت نداره و با خیالت راحت ضمن چک کردن من که در تصویر باشم مشغول انجام وظیفه بودی و بالاخره دایی وارد اتاق شد و صداش دراومد منم بهش گفتم مگه دخترم چیکار کرده ،چیکارش داری !!! بعد رفتیم خونه و شما لالا فرمودین منم ناهار خوردم ،اون روز عصر قرار بود بریم خیاطی هممون با هم یه ساعتی طول کشید تا خیاطی رو پیدا کردیم ولی عوضش کلی خندیدیم خوب من چیکار کنم که بجای گلریز چهارده خوندم چهار
درسته که همه باهام دعوا کردن ولی باید ازم تشکر میکردن که باعث شدم کلی بخندن !!!!! بیچاره کردیم خیاطه رو تا مدل لباسهامون رو انتخاب کردیم و شوهرش بیچاره از گرسنگی مرد آخه ساعت ده شب شده بود بعد هم منزل و تو تازه بابایی رو دیدی و خواب از سرت پرید حالا تو ماشین تو بغلم خواب بودی هان و به زور لالا فرمودین.
روز پنج شنبه: اون روز بدلیل کار بانکی که داشتم دو ساعتی مرخصی گرفتم و با بابایی رفتیم بانک و بعد هم اومدیم دنبالت ناهار خوردیم و شما لالا فرمودین و البته ما هم ! عصری که بیدار شدیم بشدت بی حوصله بودم و دستم به هیچ کاری نمیرفت و بابایی هم از من بدتر مامان جون جون و دایی تماس گرفتن که میخوان برن خرید میای اول گفتم نه ولی بعد که دیدم بابایی حال بیرون بردن ما رو نداره باهاشون رفتیم البته بعد از اینکه همه کارهامو انجام دادم و بهت شام دادم رفتیم دنبالشون پار چه خریدیم و بعد رفتیم پاساژ من فقط و فقط به قصد خرید یه جفت جوراب وارد مغازه لباس فروشی شدم ولی وقتی از مغازه اومدم بیرون پنجاه هزارتومن پیاده شده بودم خوب چیکار کنم دست خودم نیست
و فروشنده هم بهت یه بادکنک داد بعد از خرید هممون منظورم من و شما و دایی و زندایی و خاله ها رفتیم پیتزا لیمو خفن شلوغ بود و تا پیتزا آماده شد و خوردیم شد دوازده بعد هم خونه و لالا و البته بنده تو آشپزخونه یه لنگه پا چون باید برای ناهار فردای بابایی غذا درست میکردم تقریبا یه هفته ای میشه که خوابی درست و حسابی ندار م و بخاطر لثه هات خیلی اذیتی و شبها خودت درست و حسابی نمیخوابی منم همینطور اون شب تا دو ونیم بیدار بودم و تازه خوابم برده بود که سه و نیم با گریه جنابعالی بیدار شدم و خواب پرررر ، مرده یه ذره خوابم ای خواب مرا دریاب!!!!
راستی ظهر که اومدم دنبالت مامان جون جون یه چیزی گفت که علاوه بر اینکه خوشم اومد نگران هم شدم راه پله پشت بام خونه جون جون تو هاله و برای اینکه جنابعالی دم به ساعت پله نوردی نکنی جلوش صندلی گذاشتن اون روز بالاخره این سد رو شکوندی بدون اینکه کسی بفهمه و تشریف بردید بالا و تازه میخواستی بیای پایین اونم از پله های خونه جون جون که تمام حاشیه نردههاش گلدونهای گل هستند و هیچی نیست که دستت رو بهش بگیری و بیای پاین خدا رحم کرده به من ، مامان جون جون سر موقع مچت رو گرفته و آوردت پایین، خوشم اومد که تونستی راهی واسه بالا رفتن پیدا کنی ولی وای خیلی خطرناکه که بیای پایین.
روز جمعه: اون روز مامان جون جون مهمون داشت و خوب البته ما هم سرجهازیشیم دیگه صبحانه که خوردیم سریع وسایلت رو جمع کردم و از اونجایی که میخواستم سه چرخه ات رو ببرم با ماشین رفتیم و تا جمع و جور کنیم شد ساعت یک ما کمی زودتر رفتیم و هوا هم برخلاف پیش بینیها بس ناجوانمردانه گرم بود و از باد و بارون و سیل هم خبری نبود دایی و زندایی که سریع پریدن تو استخر و بعد تو و پویا باهاشون با سه چرخه رفتی دوری خوردین تو این فاصله مهمونها هم اومدن وقتی برگشتین لپهات قرمز قرمز شده بود لباس خنکتری تنت کردم و خواستم که دست و صورتت رو خنک کنم که گیر دادی به لوله و حالا کی از خر شیطون بیاردت پایین همه داشتن ناهار میخوردن منم موندم تا ببینم تو کی سیر میشی و در حال آب بازی بهت ناهار دادم تصمیم گرفتم ببرمت پایین آخه اونجا همش سرپا بودم ولی پایین حداقل میشد نشست واییییییییییییییی یه جیغ و دادی راه انداختی و رسماً آبروم رو بردی با یه دردسری بردمت پایین و وقتی دیدی اونجا جوی آب هست و امکانات بیشتری واسه آب بازی کلی ذوق کردی ، جون جون و مامان جون جون اومدن پیشت و من رفتم ناهار بخورم و از مهمونها بخاطر جیغ جیغکم عذرخواهی کردم ولی خوب اونها خودشون هم بچه داشتن و این چیزها براشون عادی بود!!!!!!!!!! تو فاصله ای که ناهار بخورم و کمی جمع و جور کنم برای هزارمین بار از پله ها بالا و پایین رفتی و آخرش افتادی بمیرم برات پیشونیت اندازه یه گردو ورم کرده بود و کلی گریه کردی حس کردم دیگه خسته ای و خوابت میاد لباسهات رو عوض کردم و بهت شیر دادم و برای اینکه گرما اذیتت نکنه تو ماشین خوابوندمت و برات کولر روشن کردم و تو هم راحت خوابیدی و جالبه که وقتی اومدم بهت سرزدم جابجا هم شده بودی و من موندم چطوری تو اون فلسقل جا ،جای سر و پات عوض شده بود و هر کی هم فهمید تعجب کرده بود قربونش برم دخترم از بس به شیوه های مختلف غلت میزنه حسابی ماهر شده!! ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم استخر و کلی آب بازی کردیم بابایی هم تماس گرفت که داره میاد آخه اون روز،روز کار بود منم کیفور شدم که تورو آویزونش کنم و خودم یه نفسی بکشم اما زرشششششششششششششککککک !!!! چون اون روز مقادیر زیادی نق نقو تشریف داشتی و بابایی هر پنج دقیقه میگفت بیا بیا آرشیدا رو بگیر داره گریه میکنه ( الکی ) و البته تو هم اصلا پیشش نموندی نمیدونم چطور من خیلی عزیز شده بودم و آویزون خودم شدی !!! میگن چاه نکن بهر کسی.... یه سری هم از سه چرخه افتادی از بس یه جا نموندی و تا درجه آخر خم میبشدی موقع رفتن به خونه ،بابایی لطف فرمودن و شما رو برای دیدن بع بعی بردن و همه پشت سرت اومدن دیدن بع بعی ، وقتی رسیدیم خونه شام خوردین و بعد هم از خستگی خوابیدی منم کارهامو انجام دادم و دیگه داشتم تلو تلو میخوردم و اومدم بخوابم یکی دو ساعتی که گذشت باز هم بیدار شدی و تو بغلم خواب بودی ولی سر جات که میذاشتم گریه میکردی منم دیگه کلافه شدم و بهت گفتم مامان لطف کن وقتی میخوای دندون در بیاری چهار پنج تا با هم در بیار که تو ، توی خواب و بیداری چشماتو باز کردی و با دلخوری نگاهم کردی و گفتی بابا بابا !!!!!!!! خنده ام گرفت و یه سری بابایی رو صدا کردم که بغلت کنه ولی بغلش نرفتی و محکم گردنمو چسبیدی .
روز شنبه: که دیروز باشه واسه خودت تا ساعت نه و نیم خوابیدی و تا من برسم اداره شد ده یهویی نمیومدم خیالم راحت میشد یه بنده خدای ارباب رجوعی هم داشتم که کلی معطل شده بود بعد از اداره رفتم داروخانه دارو بگیرم آخه سرما خوردم و تا بیام دنبالت دیر شد و جون جون تماس گرفت اومدم دنبالت اون روز خیلی مهربونتر شده بودی و کلی بوسم کردی
و سی دی نگاه کردی و بعد هم تاب بازی تا روی تاب خوابت برد و من رفتم ناهار بخورم وقتایی که بابایی روزکاره ناهار من معمولاً چهار و پنج میشه نمیدونم دیگه ناهار یا عصرونه ، بابایی هم زودتر اومد خونه و در یه اقدام غافلگیرانه تا هفت و ربع خوابیدی و منم هیچ کاری نکردم که راحت بخوابی ، برای بابایی شام گرم کردم و با یه کاسه ماست آوردم و من نمیدونم چه لذتی داره ماست بازی که هی قاشق رو پر کردی بردی نزدیک دهنت و بعد گفتی نه نه و ریختیش رو پلوی بابایی و نمیدونم بابایی ماست رو با پلو خورد یا پلو رو با ماست!!!!
بهت میگفت حالا اگه این غذا رو بذارن جلوی خودت میخوریش!!! منم میگفتم چیکار دخترم داری تازه باید ازش تشکر کنی غذاتو خنک کرده که تند تند بخوری
البته دخترم خیلی هم مقصر نیست وقتی که بابایی انگشتش رو تو کاسه ماست میزنه و صورتت رو نقاشی میکنه و تو هی جیغ میزنی و بعد دست خودش و تو تازه فهمیدی عجب بازی خوبی و شروع کردین به نقطه گذاری روی دستهاتون و لباسهاتون و ... من دیگه طاقت دیدن نداشتم و در نتیجه هر دوتون رو فرستادم حمام تا دسته گلهاتون رو تمیز کنم و بعد که سیر آب بازی کردین اومدم حمامیت کردم بابایی حمام رو کرده بود سونا لپهات قرمز شده بود و بی طاقت شده بودی تازه بهت آب هم دادم و تا حمامت کنم کلی گریه کردی و حق هم داشتی بابایی الان که دیگه هوا سرد نیست دخترم گرمش شد حسابی، بعدش دیگه کمی سیب زمینی خوردی بازززززی تا ساعت دوازده که لالا فرمودین و بنده هم کارهامو کردم و سه و نیم خوابیدم ،ببخشید غش کردم!!!!!!!!!
هنوز تو خواب و بیداری بودم که اول کمی گریه کردی و بعد یهو جیغ کشیدی اومدم بالا سرت چشماتو باز کردی و بغلت کردم و خوابیدی خیلی ناراحت شدم نمیدونم یعنی خواب بد دیده بودی مگه فرشته ها هم خواب بد می بینن؟
لازمه بگم همه این مطالب رو یه بار نوشتم که برقها فرتی رفتن و بنده دستم موند تو حنا و الان برای بار دومه که می نویسم
و از ترسم تند تند ثبت موقتشون کردم .
خداجونم مواظب این شکر پنیرم باش و هواشو داشته باش و از تمام بدیها و بلایا حفظش کن.
موضوع :
سلام به نازگلم هر چقدر سعی میکنم که خاطراتت رو روزانه بنویسم مقدور نمی باشد
ولی عوضش همه رو واست می نویسم
، روز یکشنبه بابایی آف بود
و بهم گفت تو برو اداره من آرشیدا رو میبرم مرسی باباجون
، منم خودمو رسوندم اداره دلم میخواست یه ساعت آخر وقت رو مرخصی بگیرم ولی رئیس تشریف نداشت آخر وقت بود که بابایی تماس گرفت من آرشیدا رو آوردم خونه ، آخ جووووووون چه بابای نمونه ای
، تازه خیلی کارهای دیگه هم کرده بود و همسر نمونه ای هم بود، ناهار خوردیم و بعد هم لالا کردی، من تازه رفته بودم تو آشپزخونه و داشتم کارهامو انجام میدادم که بیدار شدی بابایی هم کار داشت و باید میرفت بیرون با برنامه کودک مشغولت کردم کلی کاربود واسه انجام دادن ، ظرفها رو شستم ، ناهار فردا رو آماده کردم . برات شام درست کردم بهت شام دادم و گوشت و تیکه کردم و خواستم چرخش کنم نمیدونم چرا آب من با این چرخ گوشت تو یه جوی نمیره و همش با هم درگیریم اون شب هم من عجله داشتم سریع کارمو انجام بدم چون میدونستم دیگه داری خسته میشی و وقت خوابته هر جور که این تیغ چرخ گوشت رو میذاشتم مثل آدم چرخ نمیکرد و بهرحال به هر دردسری بود کارمو انجام دادم آخراش بود که اومدی پیشم تو آشپزخونه و پات خورد به در یخچال بمیرم برات کلی گریه کردی تا من کارم انجام شد آخه وقتی بخوابی که دیگه من نمیتونم چرخ گوشت رو روشن کنم بغلت کردم و بهت شیر دادم و تو هم سریع خوابت برد نفسم.
روز دوشنبه : امروز برای ناهار سوپ قلم درست کرده بودم بابایی خیلی دوست داره صبح پیش خودم خواستم سوپ تو رو هم تقویت کنم چند قاشق از آب سوپ قلم رو قاطی سوپت کردم و سپردمت به مامان جون جون و خودم اداره ، وقتی اومدم دنبالت مشغول بازی بودی اون روز خوب غذا خورده بودی و من کلی کیفور شدم خونه که رفتیم خوابیدی ، بیدار که شدی حس کردم بدنت کمی گرمه با هم رفتیم داروخانه و برات استامینوفن خریدم ولی حالم گرفته بود و همش به این فکر میکردم که چی باعث شده تو سرما بخوری من که خیلی احتیاط میکنم و از خونه جون جون هم خیالم راحت بود ، بابایی که از سرکار اومد قضیه رو بهش گفتم و اونم ناراحت شد هرچی میخواستم بهت بدم نمیخوردی حتی آب هم نمیخوردی ، خیلی ناراحت شدم داشتی بی تابی میکردی تصمیم گرفتم بهت استامینوفن بدم و بخوابونمت امااااااا استامینوفن دادن همان و بهم خوردن حالت همان ،کلی گریه کردی ولی بعد خوابت برد ، خودمم کلی گریه کردم ، با خاله ام تماس گرفتم که اگه عمو هست ببرمت پیشش ( عموم پزشک هستند ) قضیه رو که برای خاله تعریف کردم گفت مگه نمیدونی سوپ قلم بسیار چربه و معده کوچیکش نمیتونه هضمش کنه خوب راستش نمیدونم چرا این قضیه رو نمیدونستم و یا شاید اصلا به این قضیه فکر نکرده بودم چند تا دارو بهم معرفی کرد که اگه حالت بد شد بهت بدم خاله هم خودش یه پا دکتر شده!!! خدا رو شکر هیچ مشکل خاصی پیش نیومد و تا صبح خوابیدی .
روز سه شنبه: امروز صبح بابایی بعد از رفتن سرکار چهار دفعه تماس گرفته بود که هم حالت رو بپرسه و هم بگه امروز بمونم پیشت و نرم سرکار !!!!!!!! البته خودم هم تو این فکر بودم خصوصاً وقتی که بیدار شدی و هنوز تنت کمی گرم بود شب قبل نذاشتی بهت دارو بدم و صبح که برای شیر خوردن بیدار شدی بهت دادم اون روز عین چسب دوقلو بودی و من عملا هیچ کاری نکردم حتی نمیذاشتی ظرفهای صبحانه رو بشورم و فقط دلت میخواست تاب بخوری هنوز کمی بی حال بودی تا اینکه طرفهای ظهر فرمودید دد و بنده هم با سه چرخه بردمت خونه جون جون مامان جون جون درو باز کرد و من کلی داشتم پز سه چرخه تو میدادم اما مامان هیچ عکس العملی نشون نمیداد اههه مامان سه چرخه دخترم مبارک، مامان گفت آره قبلا بهش گفتم دیدمش آخ که چقدر کششششششششش اومدم کاشف بعمل اومد که اون روز بابایی با سه چرخه برده خونه جون جون و برت گردونده و بنده هم بی خبر ، راستی دیروز روز معلم بود و من همین جا این روز بزرگ رو به مامان خوب و زحمتکشم تبریک میگم و البته به خواهر کوچیکم که با وجود اینکه دبیر هست ولی برای من همون خواهر کوچیکه است !! شرمنده ام که نتونستم کادویی تهیه کنم
مامان جون روزت مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
مامان من هم معلم بوده و چند سالیه که بازنشسته شده خلاصه اونجا کلی بازی کردی و برای ناهارت هم شیربرنج درست کردم که خدارو شکر دوست داشتی و خوردی دیگه کم کم داشتی میرفتی تو فاز نق که بلند شدم و بردمت خونه که بخوابی و مامان جون جون هم گفت که بمون واسه ناهار ولی استراحت تو مهمتر بود خونه سریع خوابت برد هر چند که زود به زود بیدار میشدی نمیدونم بخاطر سرو صدای ظرف شستن من بود یا اذیت بودی البته احتمال اولی بیشتر بود چون بعد از اینکه دیگه هیچ کاری نکردم خوابیدی بابایی که اومد کلی باهات بازی کردی من بعد از انجام دادن کارهام خواستم واسه بیمه ماشین برم که خوب مگه میشه ببینی برم بیرون و تو بمونی نگاه کنی قرار شد ببرمت با خودم ولی خوب پس بابایی تنها بمونه خونهههههه؟!!!!!!!!! اونقدر بای بایش کردی و بعد امر فرمودی که بیا و نتیجه این شد خانوادگی با سه چرخه رفتیم بیمه!! کارم که انجام شد بابایی گفت بریم دوچرخه رو از خونه تون بیاریم ( اداره لطف فرموده و به همه یه دوچرخه داده که باهاش بریم سرکار!!!! منم گذاشتمش تو حیاط خونه جون جون خاک بخوره !!!!!! ) اونجا کلی بازی کردی قایم موشک بازی کردیم و ازاینکه همه دورهم جمع بودیم کلی ذوق زده شده بودی و نمیدونستی چیکار کنی هر چی هم جون جون بهت میگفت بیا بغلم طرفش نمیرفتی وای وای اونم جون جون که از سه متری خودت رو واسش پرت میکردی بیشتر دوست داشتی با شیطنتهات توجهش رو به خودت جلب کنی بلا!! داشتم چهار دست و پا دنبالت میکردم و تو فرار میکردی تو رفتی سراغ بازی منم خواستم برم رو مبل بشینم امااااااا خوبببببببببب یادم رفت که رو پاهام هم میشه رفت نشست روی مبل داشتم همون جوری چهار دست و پا میرفتم واسه مبل
وایییییییییی همه بهم خندیدن
و البته خودم بیشتر
مگه حواس میذاری واسه آدم صبح هم هی به مامان جون جون گفتی لی لی حوضک بخون و همشو با لبهات زمزمه میکردی تا برسی به اینکه بگی پررررررررررررر عصری بابایی تا برات میخوند: لی لی لی حوضک تو میگفتی پرررررررررررر بابایی میگفت صبر کن حرفم تموم بشه!!!!!!!!!! فدات بشم مننننننننننن ، شب هم که خواستم بخوابونمت باز سریالمون شروع شد حالا هی تو ورجه وورجه کن تااااااااااااااا یازده و نیم که دیگه بخوابی کلی هم تو بغلم وول خوردی آخه مگه من تختم ، از بس با انگشت پات زدی به شکمم، شکمم سوراخ شد مگه من اسبتم که با پا به شکمم میزنی یعنی پاشو راه برو من بخوابم، رو که نیست .......... تازه دیشب هم نیم ساعتی یه بار بیدار شدی و نق زدی فکر کنم بسلامتی یه مروارید تو راه داری آخخخخخخخخخخخخخخخ ججججججججججججوووووووووووونننننننن
الان خاله انیس یه چیزی یادم آورد که دیروز خواستم تو پستت بنویسم ، دو سه روزی هست که قفسه سینه ام درد میگیره دیشب هم کی دردش بیشتر شده بود و باید کمی میموندم که بتونم نفس بکشم یهو به ذهنم رسید نکنه من بمیرم آرشیدا بی مادر بزرگ بشه بعد بابایی بره زن بگیره اونوقت تو شکایت نامادریت رو بکنی بعد بابایی طرف اونو بگیره !!!! تصمیم گرفتم وقتی بابایی اومد سفارشت رو بهش بکنم و بهش بگم زن خوبی بگیره!!!!! یه وقت دختر نازنینم رو اذیت نکنه و نذاره رز مادر دخترم غم بی مادری بکشه!!!!!!!!!! تازه واست کمی هم گریه کردم !!!!!!!! و تازه به این فکر کردم نکنه بدون اینکه سفارشات لازم روبکنم بمیرم نکنه الان بمیرم اونوقت تو تنها بمونی تا بابایی از سرکار بیاد نکنه اتفاقی برات بیفته!!!!!!!
علت این فکرها هم این بود که چند مورد ایست قلبی شنیده بودم یکیشون هم همسایه پایینیمون بود که چند روز درد در قفسه سینه داشت و یه روز صبح در حالیکه یه تیکه نون دستش بوده توی راهرو خونه اش بدون اینکه زن و بچه اش بفهمه ایست قلبی میکنه و خانش پیکر بی جانش رو بعد از یه ساعت پیدا میکنه و برای هممون دردناک بود.
خلاصه اینکه همین جا از همه دوستهای گلم حلالیت می طلبم.
خداجونم مرواریدهای عسلم رو به راحتی دربیار و نذار اذیت بشه و به مامان و بابای مهربونم هم سلامتی و طول عمر عطا کن که بجز خودمون حالا زحمت بچه هامون هم رو دوششونه چه کنیم ما بچه ها همیشه بچه میمونیم و وابسته.
موضوع :

